نشسته بودم روی زمین ؛ سینی چای و بشقاب میوه رو هم گذاشته بودم کنارم ، کانال های تلویزیون رو بالا و پایین میکردم و فکر میکردم به آینده ! اومد نشست کنارم ، دستشو گذاشت رو دستم ، بهم گفت خوبی؟! گفتم آره همسری خوبم ، سرشو گذاشت روی پاهام و دراز کشید . بهم گفت گاهی وقتا خیلی دلم تنگ میشه ؛ من گفتم دلتنگ چی میشی؟ گفت : بابام ... بعدش سکوت کرد و چشماشو بست ... داشتم فکر میکردم که چی باید بهش بگم و کمی آروم بشه که اشکاش سرازیر شد ... مثل یه بچه داشت گوله گوله اشک میریخت و خودشو تو بغل من مچاله کرده بود ! ترجیح دادم سکوت کنم تا به جای اینکه بگم میفهممت ؛ درک میکنم و.... چند دقیقه ای همونجوری گذشت !دستم لای موهاش بود و هرازگاهی اشکاشو پاک میکردم ، یهو بلند شد و گفت خیلی خوبه که دارمت خانوم ؛ منم متقابلا همینو بهش گفتم ، براش نارنگی و خرمالو پوست کندم و لیوان چایی رو دادم دستش! بهش گفتم تو خیلی آدم قوی ای هستی ... اینو باید خودتم بدونی ....
امروز هم لابه لای روزمرگی هام به خیلی چیزها فکر کردم، خیلی چیزهاتجربه کردم و یاد گرفتم،خیلی چیزها شنیدم که باعث تعجبم شد ... از آنفولانزای نطلبیده ی مامان که باعث شد امروز مامان مامانم باشم.خدایا لطفا هیچ وقت مادر و پدرا مریض نشن!بشخصه طاقت دیدن ناتوانی پدر و مادرمو ندارم ... احساس ضعف و سردرگمی میکنم ...
از کلاس و دانشگاهی که روزهای آخرشو دارم میگذرونم و باید اعتراف کنم که تازه دارم عاشقش میشم!من با یه نفرتی وارد دانشگاه شدم که هیچ وقت اون حس یادم نمیره اما الان به قدری عاشق دانشکده هستم که دوست دارم یکباره ببلعمش ! نمی دونم این حس عاشقی یکباره از کجا اومد و نشست رو قلبم اما خب دل کندن از این دانشکده برام سخت شده ...
و خبری که امروز درباره ی همکلاسیم شنیدم و باعث شد ساعت ها زل بزنم به یک جا و فکر کنم ... خانومی که چند ماه به عروسیش مونده با یک پسر دیگه فرار میکنه!شبیه تیتر روزنامه ی حوادثه ... برام عجیب و ترسناکه ...
و اینکه ، حس دلتنگی من نسبت به امیر در این ساعت از شب به قدری زیاده که مطمعنم بعد اینکه پست رو آپ کردم و گوشی رو خاموش ... از چشمام اشک سرازیر میشه.هیچ وقت فکر نمیکردم دوری از امیر انقدر برای من سخت باشه .... مثل دیوانه ها روزایی که امیر میره رشت (تقریبا سه روز در هفته)آروم قرار ندارم ، نمیدونم چیکار کنم کجا برم یا ...
خیلی خستم،خیلی،شب بخیر رفیق
حرفه جدید
کامنت!
گرچه ، روزگاری اونقدر بازدیدکننده و کامنت داشتم که
نمی تونستم همشو بخونم ولی الان ماهی یکی دوتا! :)))
روز آخر
هتل چار ستاره!
سفر
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی/صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی
واجب شده که چمدونامونو ببندیم یه سفر بریم تا همدان و برگردیم! :)
خوشحالم برای اینکه تا حالا همدان رو ندیدم و قراره کلی خوش بگذره
البته برای سفر بعدی از همسرجان ، قول شهر یزد رو گرفتم ، آخ که چقدر من
یزد رو دوست دارم!بر خلاف قبل شاید توی سفر هم اومدم سفرنامه نوشتم !
دست از طلب ندارم تا کام من برآید!
+ دست از طلب ندارم تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان یا تن ز جان براید
ساخت و ساز
اینروزا خالی از همه چیزم ... اینکه اینجوری بمونی وسط جهنمی که هیچ
کاری از دستت برنیاد بدترین حسیه که میشه تجربه کرد!
#بغض لعنتی