نشسته بودم روی زمین ؛ سینی چای و بشقاب میوه رو هم گذاشته بودم کنارم ، کانال های تلویزیون رو بالا و پایین میکردم و فکر میکردم به آینده ! اومد نشست کنارم ، دستشو گذاشت رو دستم ، بهم گفت خوبی؟! گفتم آره همسری خوبم ، سرشو گذاشت روی پاهام و دراز کشید . بهم گفت گاهی وقتا خیلی دلم تنگ میشه ؛ من گفتم دلتنگ چی میشی؟ گفت : بابام ... بعدش سکوت کرد و چشماشو بست ... داشتم فکر میکردم که چی باید بهش بگم و کمی آروم بشه که اشکاش سرازیر شد ... مثل یه بچه داشت گوله گوله اشک میریخت و خودشو تو بغل من مچاله کرده بود ! ترجیح دادم سکوت کنم تا به جای اینکه بگم میفهممت ؛ درک میکنم و.... چند دقیقه ای همونجوری گذشت !دستم لای موهاش بود و هرازگاهی اشکاشو پاک میکردم ، یهو بلند شد و گفت خیلی خوبه که دارمت خانوم ؛ منم متقابلا همینو بهش گفتم ، براش نارنگی و خرمالو پوست کندم و لیوان چایی رو دادم دستش! بهش گفتم تو خیلی آدم قوی ای هستی ... اینو باید خودتم بدونی ....

نور صفحه ی گوشی رو کم میکنم،اما هنوز چشمام با دیدن صفحه ی گوشی اذیت میشن!دراز کشیدم روی تخت و کتاب جنایت و مکافات کنارمه ، بیشتر از بیستروزه که شروع کردم به خوندنش ولی اصلا جذبم نکرده بخاطر همین تازه خودمو رسوندم به صفحه ی صد!خیلی وقته دلم یه کتابی مثل بادبادک باز خالد حسینی می خواد اما چند وقتیه که هر کتابی رو که شروع میکنم به خواندن مثل بادبادک باز به دلم نمیشه...البته چشم هایش بزرگ علوی هم عجیب به دلم نشسته ... 

امروز هم لابه لای روزمرگی هام به خیلی چیزها فکر کردم، خیلی چیزهاتجربه کردم و یاد گرفتم،خیلی چیزها شنیدم که باعث تعجبم شد ... از آنفولانزای نطلبیده ی مامان که باعث شد امروز مامان مامانم باشم.خدایا لطفا هیچ وقت مادر و پدرا مریض نشن!بشخصه طاقت دیدن ناتوانی پدر و مادرمو ندارم ... احساس ضعف و سردرگمی میکنم ... 

از کلاس و دانشگاهی که روزهای آخرشو دارم میگذرونم و باید اعتراف کنم که تازه دارم عاشقش میشم!من با یه نفرتی وارد دانشگاه شدم که هیچ وقت اون حس یادم نمیره اما الان به قدری عاشق دانشکده هستم که دوست دارم یکباره ببلعمش ! نمی دونم این حس عاشقی یکباره از کجا اومد و نشست رو قلبم اما خب دل کندن از این دانشکده برام سخت شده ... 

و خبری که امروز درباره ی همکلاسیم شنیدم و باعث شد ساعت ها زل بزنم به یک جا و فکر کنم ... خانومی که چند ماه به عروسیش مونده با یک پسر دیگه فرار میکنه!شبیه تیتر روزنامه ی حوادثه ... برام عجیب و ترسناکه ...

و اینکه ، حس دلتنگی من نسبت به امیر در این ساعت از شب به قدری زیاده که مطمعنم بعد اینکه پست رو آپ کردم و گوشی رو خاموش ... از چشمام اشک سرازیر میشه.هیچ وقت فکر نمیکردم دوری از امیر انقدر برای من سخت باشه .... مثل دیوانه ها روزایی که امیر میره رشت (تقریبا سه روز در هفته)آروم قرار ندارم ، نمیدونم چیکار کنم کجا برم یا ...

خیلی خستم،خیلی،شب بخیر رفیق

 

حرفه جدید

مجری گری یا بهتره بگم اجرای برنامه های مناسبی شده دغدغه ی این روزها،ماجرا هم از جایی شروع شد که مجری همیشگی دانشگاه برای یه برنامه ای نتونست بیاد و آقای میم اعلام کرد که نیاز به مجری داره،همینجوری الکی الکی رفتم رو سن و یه اجرای خیلی خوب تحویل جامعه ی دانشگاهی دادم! :)) اونقدر خوب که کسی باور نمیکرد بدون مدرک و تجربه این اجرا رو داشتم بخاطر همین جرقه اش تو ذهنم خورد که از مرکز صداوسیما که دوره های مجری گری برگزار میکنه مدرکشو بگیرم و حرفه ای تر بهش نگاه کنم چون یه جورایی دوستش داشتم!حالا اگر روزی روزگاری منو تو تلویزیون دیدید نگید که نگفتی! :))

کامنت!

از این به بعد کامنت ها تائید میشه!

گرچه ، روزگاری اونقدر بازدیدکننده و کامنت داشتم که 

نمی تونستم همشو بخونم ولی الان ماهی یکی دوتا! :)))

روز آخر

فردا روز آخریه که اینجاییم ، یعنی فکر میکنم فردا شب این موقع خونه باشیم.خیلی خوشحالم که با کسی ازدواج کردم که روحیاتش به روحیات من میخوره.هردو عاشق سفر و کمپ زدن و آفرود و ... به جرئت میتونم بگم برین دنبال کسی که با روحیاتش همخونی دارید وگرنه که همه ی ایده هاتون در حد یه رویا میمونه!قبل اینکه ازدواج کنم ، یعنی زمانی که خونه ی پدر و مادرم بودم سالی دوسه بار مسافرت نمی رفتیم.یعنی پدر و مادر روحیاتشون طوری بود که دوسه بار در سال رو کافی میدونستن اونم برای رفع خستگی از کار و روز مرگی! تازه همونم با هواپیما میرفتیم که زودتر به مقصد برسیم و خسته ی راه نشیم!اما همیشه من توی رویاهام یه آدم دائم سفر بودم که هنوز هم هستم! یه قسمتی از اون خیال بافی هام رنگ واقعیت به خودشون گرفتن اما نه صد در صد ... من راضیم!خداروشکر :)

 

هتل چار ستاره!

به یه چیزی که تو این سفرا پی بردم اینه که میزان آسایش ما تو سفر به تعداد ستاره های هتلمون بستگی نداره! تامام 

 

سفر

به قول جناب سعدی:

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی/صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی

واجب شده که چمدونامونو ببندیم یه سفر بریم تا همدان و برگردیم! :)

خوشحالم برای اینکه تا حالا همدان رو ندیدم و قراره کلی خوش بگذره 

البته برای سفر بعدی از همسرجان ، قول شهر یزد رو گرفتم ، آخ که چقدر من 

یزد رو دوست دارم!بر خلاف قبل شاید توی سفر هم اومدم سفرنامه نوشتم !

دست از طلب ندارم تا کام من برآید!

وقتی که فکر میکنم بیشتر به این جمله پی میبرم که آدمیزاد به امید زندست!مثلا هر روز صبح به امید اینکه خدا مهر تائید بزنه زیر یکی از بزرگترین و شاید هم آسون ترین آرزوت ، چشماتو باز میکنی و قبل هر چیز با خدا سلام و احوال پرسی میکنی و ... راستش یه حاجتی یا آرزویی دارم که چند سالیه دارم براش دعا میکنم هعی از خدا طلب میکنم و هعی منتظر میشینم اما کو حاجت روایی؟!هعی به خدا میگم درسته من اون بنده ای نیستم که تو انتظارشو داری اما من جز خودت هیچکسی رو ندارم ، چرا منو این همه چشم به راه میذاری؟!باشه قبول،هنوز وقتش نرسیده؟!خب اقلا یه نشونه برام بفرست که بفهمم هنوز یکی هست که وقت ناامیدی تکیه کنم بهش و زار زار گریه کنم تا آروم شم!اینکه تو منو بی جواب و نشونه میذاری منم دلم میگیره بغض میکنم و احساس میکنم تنها ترین آدم روی زمینم،اونوقت حتی اگر زار زارم گریه کنم بازم دلم آروم نمیگیره! .... 

+ دست از طلب ندارم تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان یا تن ز جان براید

ساخت و ساز

نظرت چیه اینجارو بکوبیم از اول بسازیم؟

اونقدر پر از خشم و نفرتم که پایانی نداره ....

اینروزا خالی از همه چیزم ... اینکه اینجوری بمونی وسط جهنمی که هیچ 

کاری از دستت برنیاد بدترین حسیه که میشه تجربه کرد!

#بغض لعنتی