28

فکر میکنم وقت مناسبیه برای ادامه ی ماجرا!

خونه ترو تمیزه و کاری ندارم.بساط ناهار و ظرف و ظروفاشو جمع کردم و همسرجان

داره کارای پروژشو تکمیل میکنه . میمونم من که فکر میکنم بهتره سره خودمو اینجا

گرم کنم.

بعد از ترافیک و کلی تو راه موندن بالاخره رسیدیم تالار.البته تو ترافیک موندنم خیلی جالب بود!خیلی از ماشین ها برامون بوق میزدن و دست تکون میدادن.رسیدیم تالار.قسمت ماشین روی تالار رو رفتیم جلو و امیر ماشین نگه داشت. تقریبا اکثر مردای فامیل بیرون بودن و منتظر اومدن ما.امیر اومد دستمو گرفت از ماشین اومدم بیرون . یخورده آتیش بازی کردن و بالاخره اجازه دادن ما وارد قسمت زنونه بشیم.وقتی وارد لابی شدیم مامان من و مامان امیر اومدن استقبال کمکم کردن مانتوی روی لباسمو دربیارم.تور سرمو درست کردن و بعدش رفتن داخل سالن. بعد اونا هم ما رفتیم تو. آهنگ ورود پخش میشد. میز به میز که میرفتیم به همه خوشامد میگفتیم . بعد این مرحله هم رفتیم نشستیم سره جامون مثل بچه ی آدم!  :))) یهو خیلی عظیمی از اقوام ریختن وسط و حالا قر نده کی بده!  :)))) آخر سر اجازه دادن ما عروس و دومادم وارد میدون بشن.رقصیدن با لباسم یکی از سخت ترین کارا بود. اما هرجوری بود رقصیدیم . اول باهم رقصیدیم با آهنگ آصف بعدش یه رقص آذری رفتیم بعدم با مامان ها رقصیدیم. بعدش امیر رفت واستاد کنار و برای من و مامانم و مامانش دست میزد. خلاصه اونقدر رقصیدیم که پای من کلی تاول زده بود  و با گذشت یه ماه هنوزم خوب نشده. یه رقصم با ساقدوشامون داشتیم که خیلی باحال شد.بعدشم برای شام رفتن سالن دیگه اما برای من و امیرخان آوردن تو همون سالن.بعد شام مهمونای دورتر و غریبه تر خدافظی کردن و بقیه ی دوست و آشناها افتادن دنبال ما تا بریم خونه ی امیرینا. برای سالن دی جی نداشتیم اما برای بعد سالن که معمولا تا دو - سه شب طول میشه دی جی داشتیم. حیاط خونه ی امیرینا رو میز و صندلی چیده بودن و روی همه ی میز ها گل رز و شمع گذاشته بودن.همه ی دوستای امیر ، دوستای من ، عمه ها و عمو ها و دایی و خاله ها و یه سری از دوستای خیلی صمیمی پدر و مادرامون اومده بودن.فکر کنم ساعت دوازده بود که رسیدیم خونه ، از همون ساعت تا خوده سه جیغ و داد و بپر بپر و ..... من تا چند هفته نمی تونستم راه برم بخاطر تاول پاهام. با اینکه تو حیاط دراوردمو و کفش طبی پوشیدم اما خیلی اذیت شدم. موقعی که دسته گلمو پرت کردم یکی از دوستای خودم دسته گل گرفت ؛ بعد چند هفته دوست امیر ازم خواست تا باهاش صحبت کنم و شمارشو بدم به اون. نمی دونم در چه حالن الان. امیدوارم اگه قسمت هم بودن بریم عروسیشون. :)) دیگه بگم از اینک نتونستم شام بخورم و فقط در حد نمادین دو قاشق خوردم تا تو فیلم بی افتم . ساعت چهار شب  داشتم از تو دیگ اضافه ی غذاهایی که از تالار برگشته بود تهدیگ میخوردم.  :))  آها یادم رفت از رقص تانگومون بگم!  :)))) معمولا عروس خانما تو رقص تانگو خیلی حس میگیرنو و رمانتیک با کلی عشوه میرقصن. از اونجایی که من خیلی خوب این رقصو بلد نبودم تو تالار دیگه این مدلی نرقصیدیم چون پونصد نفر آدم هر کدوم به چهارنفر میگفتن کافی بود دیگه کل شهر میفهمید من موقع رقص تانگو با کله خوردم زمین.  :|بخاطر همین بعد اینکه اومدیم حیاط دی جی گفت حالا تانگو هم برین دیگه شما که این همه رقصیدین .... من از بس خندیدم موقع رقص که هر کی نگام میکرد میزد زیر خنده.   :|

27

چند روز مونده به عروسی دخترعموی امیر بهم گفت نمیخای ساقدوش داشته باشی؟!برای عکسا خیلی خوب میشه ها ... گفتم الان که دیگه خیلی دیره برای این فکر!فقط سه روز مونده...تو این سه روز من چطور می تونم هم براشون لباس بخرم و وقت ارایشگاه بگیرم و .... تازه مهم تر اینکه کدوم یک از آقایون میان و میشن ساقدوش امیرخان!به صورت خیلی ناباورانه یه پیشنهاد خیلی خوب داد و من و امیرم خیلی زود گفتیم باشه.مریم که همین پیشنهادو داده بود تازه نامزد کرده بود و پیشنهادشم این بود که اون و نامزدش با خواهرش بشن ساقدوش فقط یه جنس مذکر کم داشتیم که اونم به پسر عموی امیر پیشنهاد دادیم و قبول کرد به این صورت مریم و کیهان  - شبنم و هوتن  شدن ساقدوشای ما. :) چون مریم و شبنم خواهر بودن برای عروسی ما لباسی خریده بودن که مثل هم بود.پیرهناشون عروسکی بود.دامنش پف پفی و خوشگل بود . بالاتنشم با پارچه ی دانتلی . خب کیهان و هوتنم لباس خاصی لازم نداشتن.خودشون کت و شلوار مشکی داشتن فقط براشون پاپیون صورتی خریدیم.چون لباس دوتا خواهراهم صورتی بود.تنها چیزی هم که برای مریم و شبنم خریدیم ریسه ی گل بود.یعنی با پیشنهادشون خیلی کیف کردم.قبلا بهم فکر کرده بودم اما واقعا نه وقتشو داشتم که برای ساقدوشا لباس و کفش و ....بخرم و نه دوست داشتم خرج اضافه بتراشم اما اینجوری واقعا هم بهمون خوش گذشت و هم من به مراد دلم رسیدم. :))))) 

بعد از باغ و آتلیه رفتیم تالار.نزدیکای شیش بود.مامان و بابا و همینطور مامان و بابای شادومادم اومدن استقبال عروس و دومادشون.یه سری از مهمونا که تازه اومده بودن و یه سری دیگه هم خونه بودن.اما من و امیر کل محوطه ی حیاطو که مهمونا بلند شده بودن دور زدیم و به همه خوشامد گفتیم.یه سریا اون وسط روبوسی هم میکردن و یه سریا فقط لبخند میزدن. :)) پدربزرگ امیر بغلم کرد و چشماش پر شد.نمی دونم از خوشحالی بود یا ناراحتی؟!  :| :)))  بعدشم پیشونیمو بوس کرد.بعدم امیرو سفت چلوند و بغل کرد.مامان بزرگشم همین طور . :) یاد بابابزرگ خودم افتادم ... جاش خالی بود.... اون روزای آخر که میرفتم پیشش همش میگفت نمی تونم عروس شدنتو ببینم.خیلی آرزو داشتم اون روزو ببینم ... :(  حاجی مامانم تنهایی اومد استقبالم . از اون نقل های عروسی که شاید الان پنجاه ساله داشته باشدش.برای همه نوه هاش نگه داشته.از اونا ریخت رو سرمون.باحال بود . :) بعدشم رفتم پیش اون یکی مامان بزرگم.درسته حاج بابا پیش ماست.اما از پارسال به اینور با اون سکته ی لعنتی دیگه نتونست رو پاهای خودش واسته.زمین گیر و خ نه نشین شد. روز عروسی هم نتونست بیاد. :( مادرجونمم شب زودتر رفت تا حاج بابا تنها نمونه.جاش خالی بود واقعا.... هعی .... بعدش امیر دستمو گرفت و رفتیم سمت جایگاه عروس داماد و سفره ی عقد پهن شده بود.امیر دنباله ی لباسمو که خیلی بلند و بود و نشستن و بلند شدن و راه رفتن باهاش خیلی سخت بود گرفت و من نشستم و بعدش خودشم نشست. مامان بابا ها ، عمه ها و عمو ها ... رقصیدن بعدش مامان امیر اومد دست منو گرفت و برد پایین تا برقصم با خودش . امیرم بلند شد اومد پایین. من و مامان میرقصیدیم و امیر برای ما دست میزد. بعدش مامان شایسته دوباره بوسم کرد رفت دست امیرو گرفت آورد وسط.(اجازه داد که قر بده. :))))))) - ) فکر کنم آهنگ عروس لیلا فروهر بود اگر اشتباه نکنم که رقصیدیم و بعدش گفتن بدوئین کیکو ببرین که مهمونای دیگه هم دارن میان.) دخترعمو جان بنده اومده رقص چاقو.مگه راضی میشد آخه ... به 200تومن راضی شد بالاخره! :/رفت نشست و ماهم کیک بریدیمو کیک پخش شد و خورده شد.ساعت هفت رب بود که فیلم بردار گفت بیایین شما برین یه دوری تو خیابون بزنین من ازتون فیلم تو خیابونی ام بگیرم تا وقتی که مهموناتون کامل بیان و شما هم دوباره برین تالار.من یه شال سفید سرم میکردم موقع بیرون رفتن.تقریبا یه چهل و پنج دقیقه ای هم تو خیابون از این ور به اون ور میرفتیم. :))) وسطا هم آب زرشک خوردیم با کیک :|تا وقتی که آب زرشک تموم بشه من از استرس رنگم زرد بود....فک کن میریخت رو لباسم! :)))) خداروشکر نریخت دیگه.بعدشم مامان زنگ زد گفت بیایین دیگه بسه دور دور. 

دستم خشک شد از بس نوشتم! :| این همه کار کردیم بعدش تو عرض چند ساعت تموم شد. بقیشم بمونه برای بعد.

26

خورشت بادمجان یا امیر ! 

کشک بادمجان یا امیر !

بورانی بادمجان یا امیر!

بادمجان سوخاری یا امیر!

ماست و بادمجان یا امیر!

.....

:|

نمی دونم چرا امیر منو سره این دوراهی قرار داده برای انتخاب یکیشون! 

 

سه تا درس برای ترم تابستون برداشته بودم که تقریبا آسون بودن ؛ نتیجشونم خوب شد خداروشکر.فردا هم انتخاب واحد شروع میشه. میدونم بیست و چهار واحد خیلی سخت میشه و ... اما باید بردارم تا زودتر کارشناسی رو تموم کنم.از این بلاتکلیفی خوشم نمیاد دوست دارم زودتر آینده ی شغلیم معلوم بشه و همین طور ادامه ی تحصیلم.برای ارشد یه دانشگاه خوب و درست درمون .... خوبه که امیر میتونه کمکم کنه در این موارد.امیرم سال بعدکنکور دکتری میده.نمی دونم شاید مجبور باشیم یه پروسه ی زمانی رو دور از هم باشیم.هر چی خدا بخواد . 

25

روز عروسی یکی از قشنگ ترین روزایی هست که هر آدمی میتونه تو زندگیش

تجربه کنه .... :)

+طبق رسم و رسومات وقتی امیر اومد آرایشگاه دنبالم،بعد از کلی ناز و ناز کشی 

 باید میرفتیم خونه ی پدر من تا خانواده ی داماد با بزرگترای خاندانشون بیان 

دنبال عروس خانوم.همه ی فامیل ها و دوست ها و آشناهامونم خونه ی ما بودن.

مامان و بابا اومدن استقبالمون دم در.پشت سره من و امیرم ، خانواده ی امیر بودن.

از زیر قران رد شدیم و رفتیم تو.دست امیرو گرفتم و با یه حس نا آشنایی سوار 

اسانسور شدیم.تو اسانسور امیر سربه سرم میذاشت  :| لپمو کشید بعد من یه جیغ

خیلی بنفش کشیدم که همون لحظه فیلم برداره دره آسانسورو با  کرد گفت 

نمی خوایین بیایین بیرون؟!(دقیقا تو همین حالت،دندوناش بیرون بود!)

منم لپام قرمزی شد مثلا خجالت کشیدم ! :)))) آخه خیلی بد جیغ کشیدم ...

اصلن اون همه چیز میز که به سرو صورتم زده بود منو آژیته میکرد احساس 

سنگینی میکردم.خلاصه رفتیم تو و همه مودب و متین نشستن در حالی که نیش

همه باز بود بسکه عروس خوشگل بود! :)))) فقط اون لحظه شله شله شله کم داشت

:))))) وایییی چقدر شله شله میگفتم و مسخره بازی در میاوردم :| امیر میگفت 

والا چیزه خاصی هم از اون عروسه کم نداری ها! 😂 فقط یخورده خبیثانه تر

قر بده! :| بعدشم وسط عروسی برو سره بچه ها رو ببر  اگه دیدی دارن تو فیلمای

عروسی قرهای ناجور میدن :| . بعله داشتم میگفتم،خلاصه عمو بزرگه که بعد از 

پدربزرگ ،بزرگ خاندان به حساب میاد اومد دعای خیر ما رو خوند و حسامم اومد 

اون پارچه ی قرمز معروف که می بندن  دور کمر عروسو بست و چنتا قر داد و

پول تو جیبی یه ماهشو از پدر بنده گرفت رفت نشست . حالا نوبت کادوها بود

البته کادوها رو بعضی ها تو سالن پیش بقیه مهمونا میدن و حسابی پزو میشن

:| اما از اونجایی که ما انسان های پزو نیستیم همون جا هر کی هر میداد آویزون

میکردن رو من! :| مثلا یکی از فامیل ها گوشواره طلا هدیه داد... بعد منم گوشم

یه سوراخ بیشتر نداشت. بعد اینا به زور می خواستن اونارو به من الحاق کنن :|

منم برگشتم گفتم امیر بی زحمت اینارو تو بنداز گوشت بعدا ازت میگیرم  :|

تو فک کن سرویس عروسی خودم که جزو خریدای عروسیم بود انداخته بودم

بعدش هدیه ی مامان و بابا مادرشوهرم سرویس بود باز من تو اون لحظه سه تا

گردن بند رو گردنم داشتم چنتا دستبند ..... :| کادوی پدرشوهرم یه تیکه کاغذ بود

:| البته من انتظار سند یه سانتافه ای چیزی رو داشتم اما حالا به خونه هم راضی

شدم :))))) خلاصه اشک ها ریخته شد .... آبغوره ها گرفته شد ،قرها  ریخته

شد ،کادوها داده شد،دعا ها خونده شد  روبوسی ها انجام شد و همه اماده ی 

رفتن به تالار شدن. مراسم عقد سوری و مجلس عروسی پشت هم بود. قبلش ما 

باید میرفتیم آتلیه و باغ. مهمونا ی خودی برای عقدم بودن اما مهمونای غربیه که

من خیلی هاشونو اصلن نمیشناختم مسلما برای عقد دعوت نبودن.طلاهای اضافه

رو در آوردم و سرویس اصلیم موند با یه ساعت و حلقم.بقیشو دادم به بابا تا بذاره

یه جای امن.امیر دستمو میگرفت. محکمم میگرفت طوری که انگشتام قرمز میشد.

از قبل بهش گفته بودم چقدر ازش انتظار دارم به من و خانوادمو و خانوادش 

احترام خاصی بذاره.و همینطور منم اینکارو میکردم.رفتیم تو ماشین . به امیر

گفتم من اصلن با این پارچه قرمزه خوشم نمیاد همه ی لباسمو برده زیر سوال

میخوام درش بیارم  :| امیرم گفت منم خوشم نمیاد این چیه اخه  :|  درش بیار

درش اوردم انداختم تو داشبورد  :))) فیلم برداره همش داد میزد عروس خانوم

دسته گلتو دربیار بیرون . :| یه لبخندم بزن از اون لبخندای ژکونت   :/  منم دوست 

نداشتم شیشه رو بدم پایین باد موهامو خراب میکرد :))) بعدش امیر از یه بریدگی

که جای دور زدن نبود دور زد پلیسم با ما شوخیش گرفت افتاد پشتمون  :| دوبار

با اون بلندگوهاش داد زد لنسری مشکی واستا :| بعدش کاشف به عمل اومد که 

افسره از دوستای قدیمیه امیرخانه که بعد از اینکه از اونجا نباید دور میزده و زده

افسره میخواسته کاری به کاریمون نداشته باشه اما وقتی راننده دیده امیره 

خواسته هم بهش تذکر بده هم بگه که چقدر خوشحاله که می بینتش اونم تو 

لباس دامادی.  :))) خلاصه خیلی بانمک شد فیلممون!  :))

 

+چقدر طولانیع !  هر چقدر می نویسم   بازم همون اولشم که ... 

24

بنظرم اگر تو ازدواج با آدمای خوب و اصیلی رودر رو بشی و متقابلا خودت و خانوادتم متین و موقر باشن و یه خورده صبرم چاشنی بقیه ی کارها بکنن میشه 

گفت که تو تونستی نصف راهو بری. البته باید سن مناسب برای ازدواجم بذارم 

پیش بقیه ی چیزا!البته برای همه یه سن خاص پیشنهاد نمیشه. اینارو من بخاطر 

خودم نمیگم اما همه شو تو همین چند ماه اخیر تجربه کردم و خداروشکر میکنم که

امیرحسین و خانوادش آدمای خوب و با اصالتی هستن. خداشناسنو آزار د اذیت

الکی بلد نیستن کاری که خیلی ها این روز ها انجامش میدن . سره خواستگاری ها 

و مجالس های عروسی و عقد کنون .... با بهانه کاری هاشون با حرف های نیش 

دارشون یا متلک انداختنشون .... نمی دونم .... همه ی اینا رو گفتم تا به اینجا  برسم

که امشب عروسی دعوت بودیم. از همسایه های خونه ی پدری امیر ... وقتی بعد از

چند ساعت نشستن تو مجلس خبری از عروس و دوماد مجلس نشد و تازه فامیلای

عروس هم نیومده بودن تازه دوهزاری مردم افتاد و پچ پچ ها شروع شد....

و معلوم شد که خانواده ی عروس و دوماد دقیقه ی نود با هم دعوا کردن و پدر

عروسم نذاشته عروس بیاد تو مجلس. عروسم با لباس عروس و ... رفته خونه ی 

پدرش تا فردا صب طلاق بگیره!!!!!! من نمی دونم کی مقصر بوده و کی چیکار کرده

اما دلم برای دختری میسوزه که با لباس عروسش باید امشبو صبح کنه تا خودشو

برای یه اتفاق بد آماده کنه ..... درسته امشب آبروی هر دو خانواده رفت و اصلا

جلوه ی قشنگی نداشت .... اما کاش اتفاق بده نیفته   :(