54

من نمیدونم وبلاگ گردی و نویسی چه ارتباط مستقیمی با خرداد و امتحان و اینا داره!بخدا یه وقت هایی پیش میاد من دوماهه به وبلاگم سرنزدم اما تا صحبت از امتحان و فصل امتحانات میشه من قشنگ با پتو و بالش میام دراز به دراز تو وبلاگ  :)) خندم میگیره... پریروز دوتا امتحان داشتم تو یه روز.صبح ساعت هشت ریاضی داشتم و دو بعد از ظهر فرهنگ و تمدن!ریاضی رو خوندم اما فرهنگ رو آسون گرفتم و نخوندم در نتیجه یه چیز افتضاحی میشم که خدا میدونه....بخدا پیر شدم بخاطر این امتحانا :| اه این یه ترمم بگذره ببینم چی میشه آخه ..... اینجوری که پیش میره تا سی سالگی این امتحانات مضخرف رو شاخمه!یعنی آرزو به دل موندم من تو خردا ماه مثل آدمای دیگه مسافرت کنم....با اینکه فردا و پس فردا رو میزنیم به دل جاده اما خب من همش دلم میمونه پیش امتحان روز یکشنبه.الان جزوشو تموم کردم ولی خودم که میدونم چجوری خوندم(از این مدلا که میگه اینجا طولانیه نمیخونم،اینجا مهم نیست،اینجا نمیاد .... ) باشد که رستگار شویم

 

53

میدونی الشن خانوم

من میدونم این روزا بیشتر از همیشه به محبت و توجه بقیه الخصوص امیر نیاز

داری اما اینجوری نکن گناه داره!دلشو نشکون...دیشب که اونجوری با ذوق اومد 

بغلت کنه و کنارت بشینه چرا با اون نگاه سردت گفتی حال ندارم من رفتم بخوابم؟

چرا امروز صبح وقتی داشت میرفت اومد که بوست کنه و دوباره از دلت دربیاره 

نذاشتی؟بد قلق نشو الشن .... یه روز دوروز ولی دیگه نذار به سه روز بکشه.... این

پسر داره عاشقوته ترین روزای زندگیشو پای تو میذاره،این پسر داره با تمام توانش

برای تو زندگی میسازه؛این پسررفیق شفیقته ،این پسر عشقته ....

بعضی وقت ها یادم میره چقدر زیاد دوستش دارم...

52

امروز دوباره درگیر رفتن و موندن بودم!از این سایت به اون سایت .... با یکی از دوستامم که سه ماهی میشه به استرالیا مهاجرت کرده ساعت ها حرف زدم .... اما من برای مهاجرت استرالیارو انتخاب نمیکنم...البته یه جورایی امیرم راضی شده میدونم اگر همه چیز فراهم بشه همون یه ذره دودلیشم از بین میره.... میدونم یه روزی میام اینجا می نویسم که دارم میرم جایی که سالها بهش فکر کردم ....

51

پیرو دوتا پست قبلی ،من همیشه تو رویاهام سه تا بچه دارم! :) یه زمانی از تک فرزندی خوشم می یومد ولی بعد ها تجربه بهم ثابت کرد که بهتره آدم تنها نباشه و خواهر و برادر داشته باشه.

+دعواها داشتیم سره اسم بچه ها؛اما بعد از کلی دعوا و جربحث به نتیجه رسیدیم که دوست داریم دوتا پسر داشته باشیم و یه دختر!برای اینکه پدر دختر نیومدمون دوست داره ته تغاری و یکی یدونه ی خونمون دختر باشه.نیکداد و نیکان و پینار یا نیهان به تصویب هردومون رسید و ثبت شد تو دلمون تا روزی که مثل هر رویای دیگه ای که تو سرمون داشتیم و عملی شد اینم عملی بشه و یه تیک گنده بزنیم کنارش و بگیم بله این مرحلخ از زندگی رو هم به خوبی و خوشی تموم کردیم.به امید آن روز ;)

 

اینکه برای دخترمون دوتا اسم انتخاب کردیم اینه که نمیتونیم بینشون تصمیم بگیریم! :)))) نیکان و نیکداد فارسیه نیهانم همینطور اما پینار ترکیه اما من هردوشو دوست دارم :)))

50

از خیلی وقت قبل ها،مثلا سوم راهنمایی که بودم مادر شدن رو دوست داشتم.وقتی مادری رو میدیدم که غرق محبت به نوزاد خودشه چشمهامو می بستم خودمو تو نقش یک مادر میدیدم.گذشت از اون سال ها و من بزرگتر شدم و ازدواج کردم.اما هنوز هم همون قدر به مادر شدن عشق می ورزم.اما این روزها به این فکر میکنم که وقتی برای آدم هایی که الان وجود دارند ، منابعی برای ادامه زندگی وجود نداره....وقتی این همه آدم گرسنن ، تشنن ، بیکارن ، یا اصلا از همه ی این ها گذشته امنیت جانی و مالی و روحی ندارن چطور میشه آدم ها این قدر راحت روز به روز بچه های بیشتری به دنیا میارن؟! که بیشتر همین پدر و مادر ها دانش بزرگ تر کردن یک آدم دیگه رو ندارن .... وقتی به این همه بچه ی طلاق نگاه میکنم که پسردایی خودمم جزو همون بچه هاست دلم براشون میسوزه که پدر و مادرشون نتونستن پای کاری که انجام دادند بمونن!بنظرم بچه آوردن تو این دوره زمونه ظلمه!ظلم به بچه ... وقتی حتی بچه ها تو مدرسه امنیت ندارن!بنظرم این روزها خطر مدرسه و دانشگاه و کلاس و ..... خیلی بیشتره تا خطر بیسوادی!وقتی به این فکر میکنم که اگر قرار باشه روزی بچه ای داشته باشم و بفرستمش به دل جامعه چطور میتونم دووم بیارم و از استرس و نا امنی ها به خودم نپیچم؟!هعی ، عجب دنیایی شده ..... اما خب اینم میدونم که یکی از وظیفه های من نسبت به همسرم همینه!و اینم میدونم که همسرم عاشق پدر شدنه!میدونم که نمیتونم از زیر بار این مسئولیت فرار کنم اما تنها کاری که میتونم تا قبل مادر شدنم بکنم اینه که اونقدر مطالعه کنم و سوادمو بالا ببرم تا همه جوره برای مادر شدن آماده باشم!گرچه میدونم که چند سالی برای تبدیل شدن به اون آدمی که میخوام باشم راه هست اما من باید این کار رو بکنم1

49

همیشه توی رویاهام ساعت سه بعد از ظهره، من نشستم روی یه قالی و پنجره ی روبروییم بازه و یه نسیم خنکی از بیرون میاد داخل ... آفتاب افتاده رو گل قالی و  همه گلها میدرخشن و من توی رویاهام قدم میزنم ... 

+انقدر رویاپردازی برای من جالبه که حتی توی رویاها هم رویاپردازی میکنم. :)