گلی تو بگو من نباشم کی، کی میذاره تورو روی چشماش

کی میریزه آب پای جونت

کی میذاره تورو  جلو آفتاب

گلی میترسم که پژمرده شی و بمیری و بری

....

بعد مدت ها امروزو میخوام کلا برای خودم زندگی کنم.خیلی وقته کارایی که دوست دارم انجام نمیدم،یکیش همین وبلاگ نویسی.امروز تو دانشگاه یه سری برنامه هست که کلاسا تشکیل نمیشه منم نرفتم،خستم ... از لحاظ روحی نیاز داشتم امروز خونه بمونم و خودمو از نو بسازم.هفته ی پیش بیست و یک سالگیم تموم شد و وارد بیست و دو سالگی شدم.تنها هدفم توی سال جدید زندگیم اینه که بی قید و بند زندگی کنم و خوشحال باشم.پس هرکاری که باعث خوشحالیم میشه قطعا انجامش میدم حتی اگر خیلی چیز عجیب غریبی باشه،هرچی باشه من امسال به خودم قول دادم دنبال قانون های نانوشته ای باشم که خودم برای خودم درستشون کردم.یه سری برنامه دارم دوست دارم سریع انجامشون بدم اما خب امروز و فردا کردنم فقط و فقط انرژی خودمو کمتر میکنه!جواب دکتری امیر اومد.نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت.هرچی باشه دوری از امیر برام غیرقابل قبول شده!مثل این بچه هایی که وقتی مادرشون میره بیرون میگیرن از چادرش ، نمیذارن بره .... منم یکی از اونام!زندگی اون قدر سریع داره میگذره که من باورم نمیشه امسال سال آخر دانشگاه باشم.همون دانشگاهی که با کلی از احساس های مزخرف رفتم داخلش،اما اونقدر مهربون بود که کلی چیزای خوب بهم داد و الان دست پره پرم.چندجایی رزومه ی کاری دادم اما دوست دارم تو کارخونه های دارویی کار پیدا کنم.کارخونه های موادغذایی دوست ندارم!:))) برای ارشدم فقط گرایش های دارویی رو میخوام وگرنه بقیشو دوست ندارم....باورت میشه من هشت ماهه کیک نپختم؟! منی که هر هفته چند مدل کیک میپختم...اما امروز کیک درست میکنم به مناسب قبولی امیر. :)

خدایا شکرت، میدونم بنده ی خوبی برات نیستم اما عاشقتم.