43

یادته سر رفتن و موندن چقدر با بابا حرف زدی؟!

یادته با چه مصیبتی بابا با یه دنیا شرط و شروط راضی شد که بعد از تموم کردن 

دوره ی کارشناسی بفرستت کانادا پیش عمه؟!یادته چقدر افکارت درگیر رفتن بود؟

دروغ چرا خواستگار اول و سومی شرایط خوبی داشتن اما هیچ وقت نگاهشون

دلتو نلرزوند که بمونی و عاشقی رو تجربه کنی ... وقتی به امیر گفتم من دلم 

نمیخواداینجا باشم ، دلم جای دیگه رو میخواداماتور هم دوست دارم  یه جوری نگام 

کرد که احساس کردم فکر میکنه دوست داشتنمو بین اون و رفتن تقسیم کردم در

حالی که اصلن مقایسه ی جالبی نبود!دستشو گذاشت رو دست چپم ... قلبم شروع 

کرد به تلپ تلپ ! همونجا بود که فهمیدم اگه برم دلمو جا میذارم. بهم گفت تا حالا

به رفتن یا موندن فکر نکردم همینجا درس خوندم همینجا بزرگ شدم همینجا هم 

میخوام ازدواج کنم اما اگر روزی احساس کردم که برای پیشرفت خودم و خودت باید

بریم مطمئن باش بدون معطلی میریم.پشیمون نیستم از انتخابم ... و هر روز بیشتر

از روز قبل مطمئن تر میشم درست انتخاب کردم.اگرقرار بر رفتن باشه هم باید با هم

بریم. :)

+یه قسمتی از شب رو معمولا زبان میخونیم.و من اینجوری خیلی بهتر یاد میگیرم.

اصلن قدرت یادگیریم چند برابر میشه.

امروز داشتم فکر میکردم میشه یه روزی پا بذارم تو جای سیاست مدارای بزرگ!

تو جلسه های مهم و سری شرکت کنم؟! میشه؟! .... جوابش برای مبهمه... :|

+یه سفره ده روزه از یک بهمن تا دهم در پیش داریم.خیلی خوشحالم بابت این سفر

بعد عروسی سومین سفر به حساب میاد.قرارمون براین شده که بیشتر سفر بریم.

هم ایران هم کشورای دیگه .... یعنی یکی از لذت بخش ترین کارای دنیا همین سفر

کردنه.من تا حالا باکو نرفتم با اینکه اقوام مادریم اونجا زندگی میکنن اما بر اساس

تعریف ها و یه سری شرایط انتخابش کردیم .... مطمئنم خوش میگذره. :)

خدایا شکرت

+با همه ی این حرف ها دوباره میرسم به یه جمله که میگه یه سیب برای اینکه

بی افته زمین هزارتا چرخ میخوره و می افته بخاطر همینه که نمیشه رو هیچ چیزی

صد در صد مطمئن بود! کی فکرشو میکرد الشنی که خودشو تو بیست هشت بیست 

نه سالگی عروس میدید الان منتظر این باشه که عشقش بیاد تا که سرشو بذاره رو 

بازوهاش و خوابش ببره؟! دنیای عجیبیه....

42

کی امتحانا تموم بشه بکنیم بریم سفر .... 

تا هفته ی بعد چیزی نمونده که مونده؟ 

 

:)

 

 

42

 در حالی که آسمون ابریه و خورشید هم اون وسطا ، از گوشه کنارا داره دلبری میکنه!

و منم به شدت دلم خرید و خیابون گردی و کافه گردی میخواد، اما بی توجه به دل 

بیچارم ، دقیقا تو مرکزی ترین نقطه ی خونه نشستم و قابلمه به دست دارم یه کتاب 

چهارصد صفحه ای رو میخونم و در عین حال چیزی هم ازش نمی فهمم! والا به خدا

من یه روزی انتقام این روزارو از امتحانات میگیرم.

+رشته پلو دوست  :|  (تو پرانتز عرض کنم که با یه کلمه خوندن سه قاشق رشته

پلو بلعیدم!بعد انتظار دارم موقع تحلیل اینکه رشته از چی درست شده درسم بفهمم)

خیلی روزای سختیه ، خیلی  ، آه   :{

دقت کردین تو روزای معمولی من شاید ماهی یه بار بیام وبلاگ؟! اما کافیه اسم دی

ماه و خرداد و اینا بیاد کلا من لحاف تشکمو میارم پهن میکنم کنار وای فای.

+از چهارتا امتحانی که عنایت فرمودیم و رفتیم سره جلسه تقریبا سه تاش وضعیت 

سفید و خوبی داره.هفدهی ،هیجدهی ، شایدم بیستی بشم! اما ، اما  نگم براتون از 

امتحان آخری که تو وضعیت قرمز قرار دارم.اصلن حوصلشو ندارم که پاس نشم.

از دیروز همش التماس همسری که توروخدااااا تورو خدااااا بیا با من بریم پیش استاد

از من التماس از اون بی توجهی.  :| هعی ..... خدا ..... :(((

41

واااااای خدا جونم من چرا اینجوری شدم؟!

انگار نه انگار که من فردا یه امتحان چهارصد صفحه ای دارم .... فقط 150 صفحه 

خوندم.همینجوری گوشی به دست از این سایت به اون سایت از این کانال به اون 

کانال ..... ای خدا ! جوری به قهوه و نسکافه عادت کردم که اگر نباشه نمی تونم درس

بخونم.یعنی روزی هفت هشت فنجون رو شاخمه! از طرفی دکتر بهم گفت میزان

دریافتی کافئین رو کنترل کن چون بعد یه مدت هورمون های بدنتو به هم میریزه!

حالا که امروز کنترل شده عمل کردم و فقط و فقط سه فنجون خوردم با اینکه زیادم

درس نخوندم اما یه سر درد خیلی مسخره ای دارم.تصمیم دارم زمان امتحانات

بیخیال کنترل باشم وگرنه با افت شدید تحصیلی روبرو میشم! :| هعی خدا ....

تازه مادران محترم هم جوری منو لوس میکنن که اصلا خجالت میکشم درس نخونم

.... یه روز مامان من غذا میفرسته .... یه روز مامان امیر ... به من میگن تو فقط 

درستو بخون بچه جون! دستتو به سیاه و سفید نزن. تازه مامان شایسته الان زنگ

زده میگه الشن اگر لازم داشتی کسی تو کارای این ماه خونه کمکت کنه بگو به نازی

خانم بگم یه روز با خودم بیاد یه دستی به خونه بکشه!منم قمپوز در کردم گفتم اوا

مامان جان خونه ی تازه عروس مگه چی داره که نیاز به خدمه ای چیزی داشته باشه

همه چیز و همه وسیله ها جدیدن و تمیز.فقط میمونه شستن ظرفا و جارو و لباسای

کثیف و غذا هم یا ما خونه شماییم یا خونه ی بابا اینا! دیگه کاری نمیمونه :| 

ولی به جان خودم کلی کار هست تو خونه  :(( الان بنده یه عروس پزووووو به 

حساب میام! به جان خودم من اینجوری نبودم همش تقصیر امتحاناس!

+به امیر میگم اینجوری باشه من ارشد مرشد نمیخونمآ :| چپ چپ نیگام میکنه....

 

41

واااااای خدا جونم من چرا اینجوری شدم؟!

انگار نه انگار که من فردا یه امتحان چهارصد صفحه ای دارم .... فقط 150 صفحه 

خوندم.همینجوری گوشی به دست از این سایت به اون سایت از این کانال به اون 

کانال ..... ای خدا ! جوری به قهوه و نسکافه عادت کردم که اگر نباشه نمی تونم درس

بخونم.یعنی روزی هفت هشت فنجون رو شاخمه! از طرفی دکتر بهم گفت میزان

دریافتی کافئین رو کنترل کن چون بعد یه مدت هورمون های بدنتو به هم میریزه!

حالا که امروز کنترل شده عمل کردم و فقط و فقط سه فنجون خوردم با اینکه زیادم

درس نخوندم اما یه سر درد خیلی مسخره ای دارم.تصمیم دارم زمان امتحانات

بیخیال کنترل باشم وگرنه با افت شدید تحصیلی روبرو میشم! :| هعی خدا ....

تازه مادران محترم هم جوری منو لوس میکنن که اصلا خجالت میکشم درس نخونم

.... یه روز مامان من غذا میفرسته .... یه روز مامان امیر ... به من میگن تو فقط 

درستو بخون بچه جون! دستتو به سیاه و سفید نزن. تازه مامان شایسته الان زنگ

زده میگه الشن اگر لازم داشتی کسی تو کارای این ماه خونه کمکت کنه بگو به نازی

خانم بگم یه روز با خودم بیاد یه دستی به خونه بکشه!منم قمپوز در کردم گفتم اوا

مامان جان خونه ی تازه عروس مگه چی داره که نیاز به خدمه ای چیزی داشته باشه

همه چیز و همه وسیله ها جدیدن و تمیز.فقط میمونه شستن ظرفا و جارو و لباسای

کثیف و غذا هم یا ما خونه شماییم یا خونه ی بابا اینا! دیگه کاری نمیمونه :| 

ولی به جان خودم کلی کار هست تو خونه  :(( الان بنده یه عروس پزووووو به 

حساب میام! به جان خودم من اینجوری نبودم همش تقصیر امتحاناس!

+به امیر میگم اینجوری باشه من ارشد مرشد نمیخونمآ :| چپ چپ نیگام میکنه....