13
دیروز رفتیم برای یه سری از خرید های دیگه بلکه به سرانجام برسن؛همه ی عضله ها و استخوان های من
درد میکرد،امروزم درد میکنه ! اما من احساس کردم امیر داره تلافی همه ی روزایی
که پابه پای من از این مغازه به اون مغازه می اومده تا من یه جفت جوراب بخرمو
،در میاد! رنگ های متفاوتی رو امتحان کرد اما آخرشم رسیدم به کت و شلوار مشکی.
من از اولش بهش گفتم وقت هدر نکن فقط چنتا رنگ مشکی امتحان کن چون بنظرم
بهترین رنگ برای کت و شلوار دامادی همین مشکیه ؛ بیست سال بعدم خودتو با
کت مشکی تو فیلم و عکس عروسیت ببینی نمیگی اه چه رنگ زاقارتی!و اینکه
سفیدی لباس عروس با سیاهی که رنگ کت و شلوار داره ،تضاد قشنگی داره.برای
12
می تونم بگم یکی از بهترین تجربه های زندگیمو به دست آوردم!سفر با پای پیاده
درسته خستگی و کوفتگی خیلی زیادی داره!مشکلات خاص خودشو داره؛جای خواب
حمام ، حتی بعضی وقت ها ناهار و شاممون یکی میشد اما توی راه با آدما و فرهنگ
ها و کلی چیزای دیگه روبرو شدیم!کلی تناقض برام به وجود اومد.زندگی هایی رو
از نزدیک با چشم خودم دیدم که در نوع خودش جزو شجاع ترین افراد به حساب
میان از نظر من!و اینکه شب تو دل جنگل چشماتو ببندی و بعدش با گرمای نور
خورشید بفهمی داره صبح میشه چشماتو باز کنی و خودتو بین درخت های
بزرگ و تنومند جنگل پیدا کنی!خیلی جاها اتفاقات خوشمزه ای افتاد که میگم برات.
11
آخر هفته قراره بریم کوهنوردی،تا یه مسیری قراره با ماشین بریم بعدش پیاده بریم
تا طرفای گیلان از اونجا هم دوباره پیاده برگردیم!امیر خیلی وقته تو این گروه ها
عضوه اما من تاحالا بیشتر از نیم ساعت پیاده راه نرفتم! :))) خدا بهم رحم کنه....
از الان میدونم که قراره یه ده روزی همه جام درد کنه و آه و نالم تا آسمون بره.
شاید باورت نشه اما حتی برای غذا خوردنم وقت کم میارم!بقیه ی کارا پیش کش
فرداشبم عروسی یکی از آشناهاست که من و امیر دعوتیم.اینجا رسمه که عروسی که
تازه نامزد کرده یا تو دوران عقده،اولین عروسی که تو اون دوران دعوت میشه براش
کادو و طلا و وسایل های دیگه رو تزئین میکنن و به اصطلاح براش خنچه میبرن
تو همون عروسی و به تازه عروسشون میدن.مامان امیرم برای من خنچه درست کرده
البته به خودم گفت بیا ببین دوست داری یا نه ! یه روسری و یه دستبد و یه عطر
گذاشته بود با رژ و لاک.بعدشم شکلات و آینه و قرآن ،شیرینی برنجی و پنجره ای هم
سفارش داده بود تا فردا تازشو بگیره.این وسایل هارو میذارن تو دیس های بزرگ
مسی ؛ که توش ترمه پهن میکنن و بعدش وسایلارو میذارن توش!یه نفر از اقوام
تازه دوماد میاره تو اون عروسی و ...... به نوع خودش رسم جالبیه.قبلنا بیشتر بود
اما الان خیلی کم شده.
+قبلنا فکر میکردم مادرشوهر یه موجود عجیب الخلقه ای هستش که نقشش تو
زندگی آدم فقط حرص دادنه! :))) ازبس که پیش هرکسی نشسته بودم از مادرشوهر
خودش بد میگفت؛اما من اصلا مامانو به چشم مادرشوهری نگاه نمیکنم؛ بهش میگم
دوستم! :))) رابطه مون دقیقا مث دوتا دوسته.خودشم میگه همینجوری صدام کن
که احسای پیری نکنم! :| :)))
+چندوقته با مامان میرم باشگاهشون؛چون بعد عقد دیگه بیخیال چاقی و لاغری
شدم یعنی هرچی می یومد جلو دستم میخوردم از 65 رفته بودم رو 70 ؛
الان دوباره دارم میرم رو وزن قبلیم.البته به نظر خودم اون پنج کیلو اصلن معلوم
نبود چون قدمم 173هست،با این همه استرس اینو داشتم یهو برم رو دور 80 ! :|
قبلن که باشگاه میرفتم خیلی خوش میگذشت اما الان اصلن نمیتونم انژیمو بدم
بیرون چون باشگاه مامان از طرف دانشگاه علوم پزشکی برای خانم دکترا و خانم
پرستاراست بعد اونجا فقط باید مودب و متین و با انضباط رفتار کنی که یه وخ
نگن این دختره چه بی نذاکته! :/ تازه بعضی وقت ها به اون اینترن های پزشکی
هم حسودی میکنم :| مثلا چرا برا ما از این امکانات نمیذارن :| یهو بگن دانشجوهای
مهندسی بلند شین بیایین فیتنسی ایروبیکی کوفتی زهرماری :|
+نه که تو هفته یه بار بیشتر نمی توم بیام اینجا،همون یه باریم که میام نمیدونم
کدوم یکی رو بنویسم :))
آها قسمت جالب هفته ی پیش این بود که یا یک عدد کامیون که در حال خالی کردن
سیمان بود تصادف کردم! :| حالا چجوریشو خودمم نمیدونم ..... امیر گفته دیگه
حق رانندگی تا بعد عروسی رو ندارم ؛چون معتقده که بذار عروسیمونو صحیح و
سالم برگزار کنیم بعد تو برو خودتو منفجر کن! ...... بی تربیت :|
+تو فکر کن من رفتم ترم تابستونی هم برداشتم :| یعنی من چه فکری کردم؟!
عایا من عقل دارم؟! عایا من ......
+همه ی اونایی که کامنت میذارن ؛خععععععلی ممنونم ازشون بخاطر دعاها ،انرژی
مثبت ها ، آرزوها ..... انشاالله زودی میام جواب تک تکونو میدم.
10
امروز برای تعین غذا و دیزاین تالار و باغ رفته بودیم؛البته من درمورد غذا حرفی نزدم چون پدرشوهر جان خودشون بهترین هارو سفارش دادن.اما درمورد گل آرایی و دیزانش ، راستش من رنگ یاسی رو با سفید خیلی دوست دارم!میخوام دسته گلم،گل آرایی ماشین و هرچیزی که دیده میشه بنفش رو به یاسی باشه.لباسمم خیلی سادست.اولش یه لباس آستین بلند که شبیه لباسای کلاسیک آمریکایی بود انتخاب کرده بودم اما همون لحظه های آخر نظرم عوض شد و یه لباس ساده ی ساتن که پف خیلی کمی داره انتخاب کردیم.تاج نمیذارم و موهامو باز میذارم احتمالا اما چون هنوز برای تست آرایش و شینیون نرفتم نمیتونم قطعی بگم!همه نظرشون اینه که موهامو رنگ بذارم و حالت ابروهاموهم تغیر بدم چون عروس باید روز عروسیش تغیر کنه اما من به این چیزا اعتقاد ندارم.امیرم با من موافقه!موهامو رنگ نمیکنم و با رنگ خرمایی موهای خودم بیشتر حال میکنم و ابروهامم ابدا دست نمیزنم چون میدونم بعدا دیگه هیچ وقت به اون حالت طبیعی خودش برنمیگرده.درمورد ماشین عروسم من اصلا موافق نیستم که بنز و بی ام و اجاره کنیم چون همه میدونن که مثلا ما بنز نداریم و ماشین امیر چیه!درحالی که ماشین امیرم خییییلی خوبه اما آقا امیر من خیلی بلند پروازه،این خییلی که میگم یعنی خیلی ..... باباش پیشهاد داد ماشین اونو گل بزنن،بابای منم پیشنهاد داد اما من بهش گفتم نه!ما با ماشین خودمون راحت تریم.میتسو رو گل میزنیم اتفاقا رنگش مشکیه منم دوست دارم.
+دارم بهش رقص ترکی یاد میدم،خب همه دیدن و میدونن من رقص آذریم خیلی خوبه و تا حالا هم به خیلیا یاد دادم،رقص آذری یکی از موزون ترین رقصایی که میشناسم؛و معنی و مفهوم هرکدوم از حرکتاشو میدونم.هرکسی هم نمی تونه تعادلشو تو این رقص نگه داره.امیرم فقط تو این رقص بلده دستاشو بالا بگیره :)))اولا مثل پنگوئن بود اما حالا خیلی بهتره.کارمون دراونده هرروز باهاش تمرین میکنم :|
+من اگه لاک یاسی بزنم روز عروسی بد میشه؟!
آرایشگر محترم میخواستن برام ناخن بکارن که نذاشتم،من با این دستام کلی کار میکنم اگه ناخن بکارم نمی تونم. ناخن کاشتن برای ادمایی که با دستاشون کار زیادی نمی کنن.
فعلا همینا یادم اومد! :)))
9
از زلزله ی وحشتناکی که همه رو وحشت زده کرد ! یا از شهری که پر از مسافره!
طوری که حتی برای خوده ما هم دیگه تو شهر جا نیست!
زلزله ی پریشب خیلی بد بود!سه ثانیه بود اما مثل سه ساعت گذشت....تو اون سه
ثانیه همه ی زندگیم از جلوی چشمام رد شد!من اصلن از زلزله نترسیده بودم تا حالا
اما این یکی فرق داشت ... همه ی دیوارا تکون میخوردن... کمد دیواری ها ی اتاق
من چون ریلی ان هعی جلو و عقب میشدن!وسایل های کابینت های اشپرخونه
میریختن بیرون .... وسایل بوفه .... وسایل بالای میز تی وی ..... همه چی .... فقط
میتونم بگم به خیر گذشت ،اگر فقط دوثاتیه بیشتر ادامه داشت الان شاید مردم
ایران داشتن به مردم زلزله ی زده کمک میکردن.....اون شب تا صبح تو ماشین
خوابیدیم ،خیابونا و کوچه ها پره آدم بود،مسافر های بیچاره با بتو جلو هتل ها و
سوئیت نشسته بودن.من به نشونه بودن این زلزله اعقاد دارم ...
+ترافیک های شدید،کمبود ویلا و هتل و سوئیت (تا جایی که شهرداری باشگاه و
ورزشگاه و مدرسه ها و مسجد ها رو هم در اختیار مسافرا گذاشته)،خیلی جالب تر
اینکه که بعضی از مواد غذایی هم پیدا نمیشه مثلا امروز برای خرید تخم مرغ و
ماست به سه تا سوپرمارکت محلمون رفتم و پیدا نکردم مجبور شدم برم مرکز شهر
از مرکز خرید بخرم!!تو خیابون ها حتی برای سوزن انداختنم جا نیست ..... پارک ها
پر از چادر های رنگارنگن!چهره ی شهر خیلی جالب و دیدنیه!هرسال عید فطر همینه.
شماره پلاک اصفهان و مشهد و اهواز از خوده شماره پلاک شهرمون بیشتره....
راهنمایی و رانندگی ازمون خواسته حدالامکان ماشین در نیاریم و تا وضعیت
ترافیک و جای پارک و پارکینگ ها برای مسافرا بهتر بشه!بالاخره هوای خنک اینجا
و طبیعت بکرش هر آدمی رو جذب خودش میکنه!اما دروغ چرا..... من که دیگه
خستم از این شهر!هوای خنک و خوبش فقط سه ماهه بقیش فقط برف و سوز و
سرماست،همه ی اخر هفته ها هم که تو دل کوه و جنگلیم ، دیگه برام عادی شده ...
9
از زلزله ی وحشتناکی که همه رو وحشت زده کرد ! یا از شهری که پر از مسافره!
طوری که حتی برای خوده ما هم دیگه تو شهر جا نیست!
زلزله ی پریشب خیلی بد بود!سه ثانیه بود اما مثل سه ساعت گذشت....تو اون سه
ثانیه همه ی زندگیم از جلوی چشمام رد شد!من اصلن از زلزله نترسیده بودم تا حالا
اما این یکی فرق داشت ... همه ی دیوارا تکون میخوردن... کمد دیواری ها ی اتاق
من چون ریلی ان هعی جلو و عقب میشدن!وسایل های کابینت های اشپرخونه
میریختن بیرون .... وسایل بوفه .... وسایل بالای میز تی وی ..... همه چی .... فقط
میتونم بگم به خیر گذشت ،اگر فقط دوثاتیه بیشتر ادامه داشت الان شاید مردم
ایران داشتن به مردم زلزله ی زده کمک میکردن.....اون شب تا صبح تو ماشین
خوابیدیم ،خیابونا و کوچه ها پره آدم بود،مسافر های بیچاره با بتو جلو هتل ها و
سوئیت نشسته بودن.من به نشونه بودن این زلزله اعقاد دارم ...
+ترافیک های شدید،کمبود ویلا و هتل و سوئیت (تا جایی که شهرداری باشگاه و
ورزشگاه و مدرسه ها و مسجد ها رو هم در اختیار مسافرا گذاشته)،خیلی جالب تر
اینکه که بعضی از مواد غذایی هم پیدا نمیشه مثلا امروز برای خرید تخم مرغ و
ماست به سه تا سوپرمارکت محلمون رفتم و پیدا نکردم مجبور شدم برم مرکز شهر
از مرکز خرید بخرم!!تو خیابون ها حتی برای سوزن انداختنم جا نیست ..... پارک ها
پر از چادر های رنگارنگن!چهره ی شهر خیلی جالب و دیدنیه!هرسال عید فطر همینه.
شماره پلاک اصفهان و مشهد و اهواز از خوده شماره پلاک شهرمون بیشتره....
راهنمایی و رانندگی ازمون خواسته حدالامکان ماشین در نیاریم و تا وضعیت
ترافیک و جای پارک و پارکینگ ها برای مسافرا بهتر بشه!بالاخره هوای خنک اینجا
و طبیعت بکرش هر آدمی رو جذب خودش میکنه!اما دروغ چرا..... من که دیگه
خستم از این شهر!هوای خنک و خوبش فقط سه ماهه بقیش فقط برف و سوز و
سرماست،همه ی اخر هفته ها هم که تو دل کوه و جنگلیم ، دیگه برام عادی شده ...
8
مانتو،کفش، شلوار، دامن، کفش،روسری،شال و.... یه عطرم خریدم.
رژ و ریملم خریدم.من که از کل لوازم آرایشی همین دوتا به علاوه ی مداد و میشناسم
بقیه ی چیزارو اصلن بلد نمی باشم! :)) خانومه تو مغازه یه اسمایی میگفت که من
فقط باید چندبار تکرار میکردم تا اسمشو یاد بگیرم! :))) البته خط چشمو امیر دوست
داره!بخاطر دل امیر خان یه وقتایی یه خطه چشم ساده هم میکشم!
از مانتوم نگم برات که چقدر عاشقشم شدم!آبی آسمونی با حاشیه ی گیپور سفید.
بلند و آزاده.جلوش هم میشه باز باشه هم بسته!کلا قشنگه.جنسشم تابستونی و خنکه
کفشمم پاشنه بلند گرفتم ولی میدونم که نمی تونم پام کنم جز مواردی که با ماشین
میریم بیرون.قسمت خرید مردونه خیلی بیشتر حال داد!رفتیم واسه امیرم چند
دست لباس خریدیم ،یکی دو دستشو باهم ست کردیم،بقیشو برای دانشگاه و محل
کارش.آخرشب که نشستیم به حساب کتاب که چقدر خرج کردیم خیلی خورد تو
ذوقمون! :| یک و هفصد و خورده ای .... امیر میگه که قبلنا یعنی تا دوسه ماه پیش
یک و هفصد فقط پول یه دست لباس من بود حالا که بهتره!منم تا زمانی که خانم
امیرخان نبودم قشنگ یه عدد ولخرج به تمام معنا بودم که میرفتم دوتومن میدادم
یه دست لباس میگرفتم برای یه مجلسی و جالب ترش اینه که تا الانم فقط و فقط
یه بار پوشیدم و الانم آویزونه تو کمد لباسام و بهم فحش میده که چرااااا منو
برداشتی آوردی تو این کمد تنگ و تاریک!اما الان اوضاع فرق کرده .... من و امیر
هنوز خیلی مونده تا به موقعیت پدر و مادرامون برسیم،نباید ولخرجی کنیم!نباید
نصف حقوق امیرو بدیم به یه سری چیزای بی ارزش!امیر ماهی سه تومن حقوقشه
با کلاس خصوصی ها و یه سری پروژه ها و کارای دیگه به چهار ،چهار پونصدم
میرسه اما متغیره! با این حساب اول باید خودم یاد بگیرم که خانوم ولخرجی نباشم
بعدشم به شوهرم یاد بدم!مشکل ما اینه که خیلی بلند پروازیم و از هرچیزی خوبشو
میخواییم،اینم میدونم که با همین حقوق اگه تو یه شهری مث تهران بودیم
اوضامون بدتر میشد،حالا که مامان و باباها این همه حمایتون کردن برامون خونه
خریدن ماشین خریدن،کلی کادوهای بی دلیل و با دلیل دادن که کلی از نیاز هامونو
ساپورت کرده ... اینارو میگم که به خودم بفهمونم باید یاد بگیریم بیشتر رو پاهای
خودمون واستیم.