47
عید امسال با همه ی عید هایی که تو این بیست و یک سال زندگی داشتم فرق داشت.فرق داشتنش به این بود که تو امسال نبودی و این یعنی یه تناقض بزرگ!خبری از عیدی و تخم مرغ رنگی هایی که با وسواس خاصی رنگ میکردی نبود.امسال سال تحویل به احترام تمام اون پنجاه سالی که تو اون خونه زندگی کردی و سال رو تحویل .... همه جمع شدیم و چراغای سرسرا و تالارتو برات روشن کردیم درست مثل هرسال.تو ظرفای عتیقه ی شاه عباسی که یادگار خان بابات بود طبق هرسال هفت سین چیدیم.تو نبودی سبزه سبز کنی اما عمه سبزه سبز کرد تا به یاد شوق و ذوق های تو بذاریم سره سفره.ماهی قرمز سفره مثل همیشه نبود .... میدونم تو هم پیش ما بودی و کنارمون دست به دعا منتظر تحویل سال اما بیا قبول کنیم که رفتنت خیلی غم انگیز تر از رفتن باباجون بود.وقتی باباجون رفت هنوز یه امیدی بود هنوز توی اون خونه یه چراغی روشن بود اما حالا که تا چهلم فقط یک هفته مونده میدونم برای همیشه خونه ی امیدمون خاموش میشه و توی ظلمات فرو میره!وقتی که رفتی تازه فهمیدم چه آدمی رو از دست دادم!راستش همیشه مغرور میشدم به اینکه من نوه ی فلانی ام یه جورایی مثل خودت مغرور هستم و پر جذبه!عاشق شکوه و قدرت بودی منم از تو به ارث بردم.نمیدونم خوبه یا نه اما تو همین یک ماهه خیلیا بهم گفتن که کارات شبیهشه! .... نمیخوام دیگه گریه کنم یعنی وقتی سره سال تحویل اشکام میریخت ته ته ته دلم به خودم گفتم بسه دختر ، بابا اگر مامانشو از دست داده اقلا باید آرامش تو آرومش کنه .... بمیرم براش که چشاش پر از حرفه!من تا حالا گریه ی بابارو ندیده بودم حتی هرچقدر فکر میکنم موقع رفتن پدرش گریه نکرد اما حالا مثل بچه ها اشک میریخت و گریه میکرد.البته باید بگم خوشا به حالت که رفتی پیش خدا.برای من دعا کن.تو به خدا نزدیک تری ...
+الشن به قربان درک و منطقت امیر .... :) یقین دارم که خدا تو رو فقط واسه منه پرتوقع آفریده.یعنی تو اگر نبودی من چیکار میکردم؟!نوشتم اینجا که یادم بمونه برای همیشه.
+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 15:47 توسط الشن
|