امروز هم لابه لای روزمرگی هام به خیلی چیزها فکر کردم، خیلی چیزهاتجربه کردم و یاد گرفتم،خیلی چیزها شنیدم که باعث تعجبم شد ... از آنفولانزای نطلبیده ی مامان که باعث شد امروز مامان مامانم باشم.خدایا لطفا هیچ وقت مادر و پدرا مریض نشن!بشخصه طاقت دیدن ناتوانی پدر و مادرمو ندارم ... احساس ضعف و سردرگمی میکنم ...
از کلاس و دانشگاهی که روزهای آخرشو دارم میگذرونم و باید اعتراف کنم که تازه دارم عاشقش میشم!من با یه نفرتی وارد دانشگاه شدم که هیچ وقت اون حس یادم نمیره اما الان به قدری عاشق دانشکده هستم که دوست دارم یکباره ببلعمش ! نمی دونم این حس عاشقی یکباره از کجا اومد و نشست رو قلبم اما خب دل کندن از این دانشکده برام سخت شده ...
و خبری که امروز درباره ی همکلاسیم شنیدم و باعث شد ساعت ها زل بزنم به یک جا و فکر کنم ... خانومی که چند ماه به عروسیش مونده با یک پسر دیگه فرار میکنه!شبیه تیتر روزنامه ی حوادثه ... برام عجیب و ترسناکه ...
و اینکه ، حس دلتنگی من نسبت به امیر در این ساعت از شب به قدری زیاده که مطمعنم بعد اینکه پست رو آپ کردم و گوشی رو خاموش ... از چشمام اشک سرازیر میشه.هیچ وقت فکر نمیکردم دوری از امیر انقدر برای من سخت باشه .... مثل دیوانه ها روزایی که امیر میره رشت (تقریبا سه روز در هفته)آروم قرار ندارم ، نمیدونم چیکار کنم کجا برم یا ...
خیلی خستم،خیلی،شب بخیر رفیق