40
یاد یلدای پارسال بخیر.تازه عقد کرده بودیم!یه هفته ای میشد.یه جورایی هم مراسم پاگشا بود و هم یلدایی عروس.یادمه حالم مثل امروز خوب نبود.سرما خورده بودم شکم درد و کمر دردم داشتم.از صبح دراز به دراز افتاده بودم رو تخت.مامان جانم هر چی که بلد بود رو من پیاده کرد تا شب یه خورده سر حال بیام.از طرفی همه ی فامیل ها و دوستای خانواده ی همسر هم دعوت بودن.تا ساعت چهار عصر رو تخت بودم که امیر زنگ زد گفت دارم کادو هاتو میارم.یادم نمیره با چه سرعتی بلند شدم و لباس خوابمو عوض کردم و یه بلوز خوشگل و دلبری پوشیدم.رنگش دونه اناری بود.موها مو که جمع کرده بودم بالا سرم باز کردم و تو آینه خودمو دیدم.رنگم پریده بود.وقت آرایش هم نداشتم.با همون چشمای خمارم دنبال یه رژ لب دونه اناری گشتم.نداشتم .... رفتم اتاق مامان جعبه لوازم آرایشش رو ریختم زمین پیدا کردم.همونجا جلو آینه کشیدم رو لبام.زنگو که زدن رفتم استقبال.اولین باری بود که جلو مامانم بغلش کردم.یه خجالت ریزی داشتم.جعبه ها و کادو ها و بقیه چیزارو آورد تو و گذاشت تو پذیرائی.روی میز.یادش بخیر کلی چیزای خوشگل توی کادوها بود.جالبش اینجا بود که تقریبا یکماه پیشش یه ست کیف و بوت دیده بودم و نشونش کرده بودم برای خریدن.اما وقتی جعبه ی دومو باز کردم جلو چشمم دیدمشون.جالب بود من به هیچ کسی نگفته بودم چقدر خوشم اومده از اون ها.بعدش از جیب کاپشنش یه جعبه ی خیلی ژیگول و خوشگل در آورد و جلو چشمام بازش کرد.یه نیم ست خیلی خوشگل بود.طرح انار با نگین های زرشکی.اتفاقا الان انداختمش!پاییز که شد ،انداختمش گفتم بذار تمم پاییزی باشه! :)) خلاصه که حال بدم اصلا یادم رفته بود.کادو های امیرهم که با مامان رفته بودیم خریده بودیمو آوردم تا با مامان کادو کنیم و خوشگلشون کنیم.وقتی کارشون تموم شد ساعت شیش شده بود.آروم آروم داشتم آماده میشدم ... یه پیرهن عروسکی ، با آقا دوماد ست کرده بودیم.موهامو اتو کرده بودم ساده. یه میکاپ خیلی خیلی دخترونه و ساده هم روی همه ی اینا بود.اون شب به اندازه ی جشن عقدمون بزن و بکوب و .... داشت.اما هیچ اثری از سرما خوردگی من نبود...به اندازه ی عروسیمون خوش گذشت.یکی از خاطره انگیز ترین شبایی بود که با امیر خان داشتیم. بعله حالا که امسال همه ی اونا گذشته و الان نشستیم تو خونه ی خودمون و داریم چایی با کیک میخوریم و عکس های پارسال رو نگاه میکنیم؛از ته دلمون برای عروس دومادای امسال و سال آینده دعا میکنیم که سفید بخت بشن کنار هم.مخصوصا الهام عزیزم که واقعا با خوشحالیش خوشحال شدم.خوشبخت ترین بشی عزیزم. ♡__♡
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ ساعت 21:20 توسط الشن
|