7
همین
همین
+من عاشق بادمجونم امیر کهیر میزنه!
+من عاشق و کشته مرده ی انبم امیر دوست نداره.
+من از کدو بدم میاد و نمیخورم اون وقت کدو خوره اقا امیر خیلی خوبه!
فعلا همینا رو کشف کردم :))
دارم به این فکر میکنم که هروقت خواستم برای خودم مثلا خورشت بادمجون درست کنم برای امیر کدو بریزم توش!البته من عادتش میدم .... هاهاها
تو اون سه چهار ساعتی که کنار هم بودیم،خیلی خوش گذشت.جزو بهترین ساعاتی بود که تو این چندماه پیش هم گذروندیم.خداروشکر میکنم بخاطر همچین آدمی که قراره پیشش زندگی کنم.
مهمونا که اومدن امیر پا به پا ی من کمکم میکرد.همه ی اون مسئولیتی که قبل این تو مهمونی های خونه به عهده ی من بود از نصفم کمتر شده بود.بعد افطار و خوش و بش با مهمونا و جمع و جور کردن ظرف ها و و آشپزخونه و در نهایت رفتن مهمونا با هم رفتیم امام زاده.چون تنها جاییه که زنونه و مردونش جدا نبود.احیا کردیم....اولین ماه رمضونی که باهمیم.ساعت نزدیک سه و نیم بود که برگشتیم خونه ی ما.یه خورده از شامی که از افطار مونده بود رو خوردیم و بعدش رفتیم تو اتاق من.شب هایی که امیر پیشم میمونه رو زمین لحاف و تشک میندازم تا هردومون زمین بخوابیم.دوست ندارم خودم رو تخت بخوابم و امیر رو زمین.اتفاقا خیلیم حال میده رو زمین خوابیدن.دیشب امیر خیلی خسته بود اما همچنان مثل همیشه دستاشو کرد تو موهام و سفت بغلم کرد تا بخوابه.راستش اینجوری خوابیدن خیلی سخته.من خیلی وقت ها اصلن نمیتونم نفس بکشم و احتمالا بیهوش میشم که صدام در نمیاد!صبحم که بیدار میشم خیلی کوفته میشه بدنم؛تازه خیلی گرمم میشه مخصوصا الان که گرمه حداقل تو زمستون بهتر بود :|
بالا تر از همه بود!نمی دونم چی شد که یهو مراقب صندلیشو برداشت گذاشت جلوی
من!تو اون لحظه فقط خدا خدا میکردم که یه لحظه بره تا من برگه رو بذارم تو جیبم
... حس خیلی بدی بود! وااااای چقدر استرس کشیدم تا که تونستم برگه رو بذارم تو
جیبم.وقتی آدم درس نخونه باید این استرس ها رو هم بکشه،حقشه ....