7

خاک تو سر امتحانات! :(((( 

همین

6

اینکه من انبه رو از امیر بیشتر دوست دارم مشکلیه!؟اصلن اینقدری من با انبه تفاهم دارم با امیر ندارم.  :|

+من عاشق بادمجونم امیر کهیر میزنه!

+من عاشق و کشته مرده ی انبم امیر دوست نداره.

+من از کدو بدم میاد و نمیخورم اون وقت کدو خوره اقا امیر خیلی خوبه!

فعلا همینا رو کشف کردم :))

دارم به این فکر میکنم که هروقت خواستم برای خودم مثلا خورشت بادمجون درست کنم برای امیر کدو بریزم توش!البته من عادتش میدم .... هاهاها

5

دیشب افطاری داشتیم.از امتحان که اومدم شروع کردم به کار.سبزی هارو پاک کردم.سالاد ها رو درست کردم،دسر هارو از شب قبل درست کرده بودم ،اما تزئینشون مونده بود.مامان فرنی هارو گذاشته بود تا من روشون دارچین بریزم.بعدش ظرف ها رو گذاشتم تو ظرف شویی  تا گرد و خاکی که تو کابینت به خودش گرفته رو بشوره.امیر زنگ زد خونمون ... با مامان حرف میزد،منم داشتم گوش میدادم.اما بعدش مامان تلفنو قطع کرد،به مامان گفتم مگه نمی خواست با من حرف بزنه،گفت چرا میخواست حرف بزنه اما یادش رفت خخخخ  تو همون لحظه زنگ درم زدن که دیدم امیره.گفتم از الان اومدی افتطاری؟!تا اذان پنج ساعت مونده شکمو.خندید بعدش رفت تو اتاق من و تیشرتشو عوض کرد و اومد تو آشپزخونه.مامان داشت کباب هارو به سیخ میزد تا بابا بیاد و بپذه.با اسرار از مامان گرفت و به مامان گفت شما برو استراحت کن ما هستیم.حالا از مامان انکار که نه شما بریم ما هستیم و از امیرم اسرار که نه شما برین یه خورده استراحت کنین تا افطار ما اینجاییم.امیر کارای کباب انجام داد و برد گذاشت رو آتیش. هر از گاهی هم می یومد میرفت با ملاقه خورشت رو هم میزد و میگفت الی حواست به این برنج و خورشت باشه ها!ته میگیره و بعد ما باید چه جوابی به مامانت بدیم؟!خخخخ منم گفتم به من چه تو مسئولیت قبول کردی ،تقصیر من ننداز.خخخخخ البته خوده مامان تند تند می یومد سر میزد.

تو اون سه چهار ساعتی که کنار هم بودیم،خیلی خوش گذشت.جزو بهترین ساعاتی بود که تو این چندماه پیش هم گذروندیم.خداروشکر میکنم بخاطر همچین آدمی که قراره پیشش زندگی کنم.

مهمونا که اومدن امیر پا به پا ی من کمکم میکرد.همه ی اون مسئولیتی که قبل این تو مهمونی های خونه به عهده ی من بود از نصفم کمتر شده بود.بعد افطار و خوش و بش با مهمونا و جمع و جور کردن ظرف ها و و آشپزخونه و در نهایت رفتن مهمونا با هم رفتیم امام زاده.چون تنها جاییه که زنونه و مردونش جدا نبود.احیا کردیم....اولین ماه رمضونی که باهمیم.ساعت نزدیک سه و نیم بود که برگشتیم خونه ی ما.یه خورده از شامی که از افطار مونده بود رو خوردیم و بعدش رفتیم تو اتاق من.شب هایی که امیر پیشم میمونه رو زمین لحاف و تشک میندازم تا هردومون زمین بخوابیم.دوست ندارم خودم رو تخت بخوابم و امیر رو زمین.اتفاقا خیلیم حال میده رو زمین خوابیدن.دیشب امیر خیلی خسته بود اما همچنان مثل همیشه دستاشو کرد تو موهام و سفت بغلم کرد تا بخوابه.راستش اینجوری خوابیدن خیلی سخته.من خیلی وقت ها اصلن نمیتونم نفس بکشم و احتمالا بیهوش میشم که صدام در نمیاد!صبحم که بیدار میشم خیلی کوفته میشه بدنم؛تازه خیلی گرمم میشه مخصوصا الان که گرمه حداقل تو زمستون بهتر بود :|

4

سره جلسه ی امتحان،برگه ی تقلبمو گذاشته بودم زیر برگه ی اصلی و چک نویس هم

بالا تر از همه بود!نمی دونم چی شد که یهو مراقب صندلیشو برداشت گذاشت جلوی

من!تو اون لحظه فقط خدا خدا میکردم که یه لحظه بره تا من برگه رو بذارم تو جیبم

... حس خیلی بدی بود! وااااای چقدر استرس کشیدم تا که تونستم برگه رو بذارم تو

جیبم.وقتی آدم درس نخونه باید این استرس ها رو هم بکشه،حقشه ....

3

دستام زبر شده ! چند روزه کار پشت کار ... اینجارو دستمال بکش اونجارو طی بکش این شیشه رو پاک کن اون شیشه رو پاک کن!داریم خونه ی امیدمونو میچینیم ... خونه ی عشقمونو چیتان پیتان میکنیم . قشنگ شده ، فقط هنوز پرده نداره که قراره تا چند روز اینده بریم براش پرده های تورتوری قلب قلبی بگیریم براش!همسایه ی طبقه ی بالامون یه خانواده ی پنج نفرن که سه تا بچه دارن.اقای دکتر و خانوم معلم ،خوب و متین و مهربونن.از اونایی که برای آدم آرزوهای قشنگ قشنگ میکنن. از اون آرزوهایی که یهو قلبت پر از عشق میشه و چند برار این انرژی خوبو به خودشون پس میدی.طبقه ی پایینمون یه خانم و اقای مسنی هستند که بچه هاشون ازدواج کردن و حالا خودشون تنهایی دوباره شروع کردن به زندگی دوتایی!منو یاد مامان بابای خودم می اندازن ، یاد آینده ای که هنوز نیومده اما میدونم خیلی آروم و قشنگ میشه.الان امیر کنارم نشسته و داره جاروبرقی رو راه میندازه که یه جاروی حسابی بکشیم و همه ی گرد و خاک و آت و اشغالارو جمع کنیم و بعدش میریم تا روز عروسی!

 

2

دچار یه مازوخیسم روانی شدم! یه چیزی به اندازه ی ترس از دیت دادنش!نمی دونم تا حالا تجربه کردی که چی به چیه ،یا نه هنوز اونقدر کسی رو دوست نداشتی  که این ترس بی افته به جونت!میشینم کنارش ، سرمو میذارم رو شونش اما میترسم ،میترسم از روزی که نباشه .... لعنتی نمیذاره لحظه هارو ببلعم ، نمیذاره لحظه هارو نفس بکشم ، نمیذاره لحظه ها رو تو ذهنم ثبت کنم!فقط اینکه خیلی حس مضحکیه!خنده دار اما در عین حال دردناک ..... 

دوباره از نو !

بیا شروع خوبی داشته باشیم، باشه؟ باشه .... بیخیال همه ی این استرس های مضخرف اواخر میشیم و ریلکس میکنیم و میشینیم مث بچه ی آدم زندگیمونو میکنیم.خداروشکر میکنیم که کنارمونه ....که اگه کم بیاریم یه چک بخوابونه زیر گوش من و تو و بگه چتونه شماها؟! یادتونه تو بدترین شرایط کنارتون بودم؟!یادتونه موهاتونو نوازش میکردم .... خداروشکر.خدایا مخلصیم . خیلی خوب ، حالا باید مثل یه بچه ی خوب یه نفس راحت و عمیق بکشی و از بودن در کنار امیر و مامان و بابا و خانواده لذت ببری. نگو که غیر اینه ، چون ناراحت میشم و بد میخوره تو ذوقم!

دوباره از نو !

نمی دونم اسمشو چی بذارم اما یه زمانی یه حسی اومد تو درونم که دیگه بسه!دیگه ننویس ... اما حالا دوباره یه حسی اومده تو دلم که بنویس ... می نویسم