دیشب افطاری داشتیم.از امتحان که اومدم شروع کردم به کار.سبزی هارو پاک کردم.سالاد ها رو درست کردم،دسر هارو از شب قبل درست کرده بودم ،اما تزئینشون مونده بود.مامان فرنی هارو گذاشته بود تا من روشون دارچین بریزم.بعدش ظرف ها رو گذاشتم تو ظرف شویی  تا گرد و خاکی که تو کابینت به خودش گرفته رو بشوره.امیر زنگ زد خونمون ... با مامان حرف میزد،منم داشتم گوش میدادم.اما بعدش مامان تلفنو قطع کرد،به مامان گفتم مگه نمی خواست با من حرف بزنه،گفت چرا میخواست حرف بزنه اما یادش رفت خخخخ  تو همون لحظه زنگ درم زدن که دیدم امیره.گفتم از الان اومدی افتطاری؟!تا اذان پنج ساعت مونده شکمو.خندید بعدش رفت تو اتاق من و تیشرتشو عوض کرد و اومد تو آشپزخونه.مامان داشت کباب هارو به سیخ میزد تا بابا بیاد و بپذه.با اسرار از مامان گرفت و به مامان گفت شما برو استراحت کن ما هستیم.حالا از مامان انکار که نه شما بریم ما هستیم و از امیرم اسرار که نه شما برین یه خورده استراحت کنین تا افطار ما اینجاییم.امیر کارای کباب انجام داد و برد گذاشت رو آتیش. هر از گاهی هم می یومد میرفت با ملاقه خورشت رو هم میزد و میگفت الی حواست به این برنج و خورشت باشه ها!ته میگیره و بعد ما باید چه جوابی به مامانت بدیم؟!خخخخ منم گفتم به من چه تو مسئولیت قبول کردی ،تقصیر من ننداز.خخخخخ البته خوده مامان تند تند می یومد سر میزد.

تو اون سه چهار ساعتی که کنار هم بودیم،خیلی خوش گذشت.جزو بهترین ساعاتی بود که تو این چندماه پیش هم گذروندیم.خداروشکر میکنم بخاطر همچین آدمی که قراره پیشش زندگی کنم.

مهمونا که اومدن امیر پا به پا ی من کمکم میکرد.همه ی اون مسئولیتی که قبل این تو مهمونی های خونه به عهده ی من بود از نصفم کمتر شده بود.بعد افطار و خوش و بش با مهمونا و جمع و جور کردن ظرف ها و و آشپزخونه و در نهایت رفتن مهمونا با هم رفتیم امام زاده.چون تنها جاییه که زنونه و مردونش جدا نبود.احیا کردیم....اولین ماه رمضونی که باهمیم.ساعت نزدیک سه و نیم بود که برگشتیم خونه ی ما.یه خورده از شامی که از افطار مونده بود رو خوردیم و بعدش رفتیم تو اتاق من.شب هایی که امیر پیشم میمونه رو زمین لحاف و تشک میندازم تا هردومون زمین بخوابیم.دوست ندارم خودم رو تخت بخوابم و امیر رو زمین.اتفاقا خیلیم حال میده رو زمین خوابیدن.دیشب امیر خیلی خسته بود اما همچنان مثل همیشه دستاشو کرد تو موهام و سفت بغلم کرد تا بخوابه.راستش اینجوری خوابیدن خیلی سخته.من خیلی وقت ها اصلن نمیتونم نفس بکشم و احتمالا بیهوش میشم که صدام در نمیاد!صبحم که بیدار میشم خیلی کوفته میشه بدنم؛تازه خیلی گرمم میشه مخصوصا الان که گرمه حداقل تو زمستون بهتر بود :|