امروز بارون بارید،از اون بارونای حسابی!بعدشم رنگین کمون .... خیلی خوب بود خیلی. :)

آخر هفته قراره بریم کوهنوردی،تا یه مسیری قراره با ماشین بریم بعدش پیاده بریم 

تا طرفای گیلان از اونجا هم دوباره پیاده برگردیم!امیر خیلی وقته تو این گروه ها 

عضوه اما من تاحالا بیشتر از نیم ساعت پیاده راه نرفتم! :)))  خدا بهم رحم کنه....

از الان میدونم که قراره یه ده روزی همه جام درد کنه و آه و نالم تا آسمون بره.

شاید باورت نشه اما حتی برای غذا خوردنم وقت کم میارم!بقیه ی کارا پیش کش

فرداشبم عروسی یکی از آشناهاست که من و امیر دعوتیم.اینجا رسمه که عروسی که

تازه نامزد کرده یا تو دوران عقده،اولین عروسی که تو اون دوران دعوت میشه براش

کادو و طلا و وسایل های دیگه رو تزئین میکنن و به اصطلاح براش خنچه میبرن

تو همون عروسی و به تازه عروسشون میدن.مامان امیرم برای من خنچه درست کرده

البته به خودم گفت بیا ببین دوست داری یا نه ! یه روسری و یه دستبد و یه عطر

گذاشته بود با رژ و لاک.بعدشم شکلات و آینه و قرآن ،شیرینی برنجی و پنجره ای هم

سفارش داده بود تا فردا تازشو بگیره.این وسایل هارو میذارن تو دیس های بزرگ 

مسی ؛ که توش ترمه پهن میکنن و بعدش وسایلارو میذارن توش!یه نفر از اقوام 

تازه دوماد میاره تو اون عروسی و ...... به نوع خودش رسم جالبیه.قبلنا بیشتر بود

اما الان خیلی کم شده.

+قبلنا فکر میکردم مادرشوهر یه موجود عجیب الخلقه ای هستش که نقشش تو 

زندگی آدم فقط حرص دادنه!  :))) ازبس که پیش هرکسی نشسته بودم از مادرشوهر

خودش بد میگفت؛اما من اصلا مامانو به چشم مادرشوهری نگاه نمیکنم؛ بهش میگم

دوستم!  :)))  رابطه مون دقیقا مث دوتا دوسته.خودشم میگه همینجوری صدام کن 

که احسای پیری نکنم! :|  :)))

+چندوقته با مامان میرم باشگاهشون؛چون بعد عقد دیگه بیخیال چاقی و لاغری

شدم یعنی هرچی می یومد جلو دستم میخوردم از 65 رفته بودم رو 70 ؛ 

الان دوباره دارم میرم رو وزن قبلیم.البته به نظر خودم اون پنج کیلو اصلن معلوم 

نبود چون قدمم 173هست،با این همه استرس اینو داشتم یهو برم رو دور 80 !  :|

قبلن که باشگاه میرفتم خیلی خوش میگذشت اما الان اصلن نمیتونم انژیمو بدم 

بیرون چون باشگاه مامان از طرف دانشگاه علوم پزشکی برای خانم دکترا و خانم

پرستاراست بعد اونجا فقط باید مودب و متین و با انضباط رفتار کنی که یه وخ

نگن این دختره چه بی نذاکته! :/  تازه بعضی وقت ها به اون اینترن های پزشکی

هم حسودی میکنم :|  مثلا چرا برا ما از این امکانات نمیذارن :| یهو بگن دانشجوهای

مهندسی بلند شین بیایین فیتنسی ایروبیکی کوفتی زهرماری   :| 

+نه که تو هفته یه بار بیشتر نمی توم بیام اینجا،همون یه باریم که میام نمیدونم 

کدوم یکی رو بنویسم  :))

آها قسمت جالب هفته ی پیش این بود که یا یک عدد کامیون که در حال خالی کردن

سیمان بود تصادف کردم!  :|  حالا چجوریشو خودمم نمیدونم ..... امیر گفته دیگه

حق رانندگی تا بعد عروسی رو ندارم ؛چون معتقده که بذار عروسیمونو صحیح و

سالم برگزار کنیم بعد تو برو خودتو منفجر کن! ...... بی تربیت  :|  

+تو فکر کن من رفتم ترم تابستونی هم برداشتم :| یعنی من چه فکری کردم؟!

عایا من عقل دارم؟!  عایا من ......  

+همه ی اونایی که کامنت میذارن ؛خععععععلی ممنونم ازشون بخاطر دعاها ،انرژی

مثبت ها ، آرزوها ..... انشاالله زودی میام جواب تک تکونو میدم.