پارت دوم

امروز که برای صرف عصرانه دعوتمان کرده بود از عروسش میگفت که توی دانشگاه آزاد دارد ارشد میخواند و بخاطر امتحاناتش دوماهی میشود که به آنها سر نزده بعدش هم میگفت جوان های امروزی فکر میکنند مادرشوهر دشمن جانشان است ! اما من خواستم بگویم که`من اینگونه فکر نمیکنم`اما از گفتنش منصرف شدم و فقط با نگاهم فهماندم که من که هروز خانه ی مادرشوهر میروم و مثل دوست باهم درد و دل میکنیم و میخندیدم و حرف میزنیم!البته که به اندازه ی مادرم به او خو نگرفته ام اما به اندازه ی دوستان چندین و چندساله ام عاشقش هستم!یه موجود دوست داشتنی با روحی مهربان و جسمی دلربا! یک جایی از صحبت زنعمو دلم برایش سوخت ، وقتی که گفت مادر و پدر و خواهرش را در یک سال از دست داده...بعدش در حالی که  چای میخوردم و پای سیب گاز میزدم در رویاهای خودم پرواز کردم تا صحبت های خانم های اهل فامیل تمام شود و وقت عصرانه سر برسد ... بوی نعنا داغ و روغن زرد حیوانی خبر از آش دوغ و کاچی میداد اما حدس میزدم که دلمه هم پخته باشد چون بوی مرموز دیگری هم در حال آمدن بود.سفره که پهن شد و غذا که آمد حدسم درست از آب درآمد عمه ها و زنعمو ها و دخترعموها و دختر عمه ها یاد دوران ازدواج و زایمان و پ-ر-ی خود افتادند که برایش کاچی خوران راه می انداختند و اهل فامیل برای کاچی معروف مراسم زایمان و پاتختی دور هم جمع میشدند اما افسوس این را میخوردند که دیگر این چیزها از مد افتاده و بساط جمع شدن و ذوق و حرف و ... جمع شده است!زنعمو که سره سفره بیشتر از هزار بار گفت با فلان روغن اصل پخته ام با فلان روش پخته ام با فلان چیز فلان چیز را ریخته ام داخلش ... این جور وقت ها حوصله ام که سر رفت یک نگاه عمیق به مامان می اندازم و لبخند میزنم .....

 

ادامه دارد