نشسته بودم روی زمین ؛ سینی چای و بشقاب میوه رو هم گذاشته بودم کنارم ، کانال های تلویزیون رو بالا و پایین میکردم و فکر میکردم به آینده ! اومد نشست کنارم ، دستشو گذاشت رو دستم ، بهم گفت خوبی؟! گفتم آره همسری خوبم ، سرشو گذاشت روی پاهام و دراز کشید . بهم گفت گاهی وقتا خیلی دلم تنگ میشه ؛ من گفتم دلتنگ چی میشی؟ گفت : بابام ... بعدش سکوت کرد و چشماشو بست ... داشتم فکر میکردم که چی باید بهش بگم و کمی آروم بشه که اشکاش سرازیر شد ... مثل یه بچه داشت گوله گوله اشک میریخت و خودشو تو بغل من مچاله کرده بود ! ترجیح دادم سکوت کنم تا به جای اینکه بگم میفهممت ؛ درک میکنم و.... چند دقیقه ای همونجوری گذشت !دستم لای موهاش بود و هرازگاهی اشکاشو پاک میکردم ، یهو بلند شد و گفت خیلی خوبه که دارمت خانوم ؛ منم متقابلا همینو بهش گفتم ، براش نارنگی و خرمالو پوست کندم و لیوان چایی رو دادم دستش! بهش گفتم تو خیلی آدم قوی ای هستی ... اینو باید خودتم بدونی ....