60

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه

...

59

قبلنا به یه امیدی درس میخوندیم و خستگی هاشو به جون می خریدیم!

دقیقا همین الان یکی به من بگه تو این وضعیت شیر تو شیر به چه امیدی داریم

ادامه میدیم؟!

+یکی از آرزوهام اینه که دهه ی چهل به دنیا می اومدم.نمیدونم اون وقت چه شرنوشتی برام رقم میخورد اما هرچی که بود از الان بهتر بود.

59

قبلنا به یه امیدی درس میخوندیم و خستگی هاشو به جون می خریدیم!

دقیقا همین الان یکی به من بگه تو این وضعیت شیر تو شیر به چه امیدی داریم

ادامه میدیم؟!

+یکی از آرزوهام اینه که دهه ی چهل به دنیا می اومدم.نمیدونم اون وقت چه شرنوشتی برام رقم میخورد اما هرچی که بود از الان بهتر بود.

58

دوماهی میشود که خانه را نظافت اساسی نکرده ایم و موکول کرده ایم به بعد از امتحانات.این روزها که دیگر فصل امتحانات خانه ی ما دارد نفس های آخرش را میکشد ، میشود به اندازه ی زیادی به این پی برد که خانه پر از گرد و خاک است و روی آینه ی قدی کنار در ورودی میشود با انگشت برای یکدیگر پیام های محبت آمیز نوشت و به همین سادگی از گرد و خاک خانه هم لذت برد ... اما خب هرچه باشد گرد و خاک است و خوب نیست.چهارشنبه که آخرین امتحانم را دادم مستقیم می آیم خانه و همه ی پنجره های خانه را باز میکنم و شروع میکنم به خانه تکانی وسط تابستان!فکر میکنم تنها چیزی که آخر هفته ای روحم را جلا می دهد همین کار است!این روزها نهایت تمیزکاریمان جمع کردن ظرف و ظروف صبحانه و ناهار و شام است که آخر شب ماشین ظرفشویی زحمتش را میکشد.و نهایتا هفته ای یکبار جاروبرقی به آشپزخانه و نشیمن!آن هم نوبتی ، دفعه ی آخر نوبت من بود و من درحالی که به کتاب های روی مبلم نگاه میکردم و افسوس میخوردم ، جارو برقی میکشیدم تا بتوانیم به راحتی بدون پا گذاشتن روی آشغال ریزه ها به آنجا تردد کنیم و حالت مشمئزکننده ای به ما دست ندهد! 

57

قسمت آخر شهرزاد و تمام.

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی

سفرکرده با خانه ی من چه کردی

جهان من از گریت خیس باران

تو با سقف کاشانه ی من چه کردی

با اینکه زیاد آهنگ های این مدلی گوش نمیدم ولی به ولله نمیشه اینو گوش نکرد!

نمیدونم ، با اینکه خسته شدم بودم از کشدار بودن شهرزاد و تموم نشدنش اما بخدا 

خیلی بد تموم شد!خیلی .... 

56(زنعمو)

پارت دوم

امروز که برای صرف عصرانه دعوتمان کرده بود از عروسش میگفت که توی دانشگاه آزاد دارد ارشد میخواند و بخاطر امتحاناتش دوماهی میشود که به آنها سر نزده بعدش هم میگفت جوان های امروزی فکر میکنند مادرشوهر دشمن جانشان است ! اما من خواستم بگویم که`من اینگونه فکر نمیکنم`اما از گفتنش منصرف شدم و فقط با نگاهم فهماندم که من که هروز خانه ی مادرشوهر میروم و مثل دوست باهم درد و دل میکنیم و میخندیدم و حرف میزنیم!البته که به اندازه ی مادرم به او خو نگرفته ام اما به اندازه ی دوستان چندین و چندساله ام عاشقش هستم!یه موجود دوست داشتنی با روحی مهربان و جسمی دلربا! یک جایی از صحبت زنعمو دلم برایش سوخت ، وقتی که گفت مادر و پدر و خواهرش را در یک سال از دست داده...بعدش در حالی که  چای میخوردم و پای سیب گاز میزدم در رویاهای خودم پرواز کردم تا صحبت های خانم های اهل فامیل تمام شود و وقت عصرانه سر برسد ... بوی نعنا داغ و روغن زرد حیوانی خبر از آش دوغ و کاچی میداد اما حدس میزدم که دلمه هم پخته باشد چون بوی مرموز دیگری هم در حال آمدن بود.سفره که پهن شد و غذا که آمد حدسم درست از آب درآمد عمه ها و زنعمو ها و دخترعموها و دختر عمه ها یاد دوران ازدواج و زایمان و پ-ر-ی خود افتادند که برایش کاچی خوران راه می انداختند و اهل فامیل برای کاچی معروف مراسم زایمان و پاتختی دور هم جمع میشدند اما افسوس این را میخوردند که دیگر این چیزها از مد افتاده و بساط جمع شدن و ذوق و حرف و ... جمع شده است!زنعمو که سره سفره بیشتر از هزار بار گفت با فلان روغن اصل پخته ام با فلان روش پخته ام با فلان چیز فلان چیز را ریخته ام داخلش ... این جور وقت ها حوصله ام که سر رفت یک نگاه عمیق به مامان می اندازم و لبخند میزنم .....

 

ادامه دارد

55(زنعمو)

ساعت به وقت 21.27دقیقه ی شنبه شب است.روی صندلی ننوی اتاق نشسته ام و به حرف های زنعمو فکر میکنم!و هدفش از زندگی ... راستش هروقت با او هم کلام شده ام چیزی جز اطلاعات زندگی مردم دستگیرم نشده است.زنعمو زنی کوتاه قامت و گندمی پوست است.دور چشم هایش زیادی چروک شده و اصولا آرایش نمیکند.با این حال کمی خودشیفته است و زیادی از خودش راضی.راست و دروغش تا دیپلم درس خوانده اما با ادای بعضی کلمات من فکر میکنم دارد چاخان میکند که دیپلم ادبیات دارد!خانه دار است و دو پسر دارد اولی ازدواج کرده با دختری که هم اصالت خانواده ی ما نبود!نه اینکه بی اصالت و بی خانواده باشد ، نه . اما پدربزرگ خدابیامرز من کجااااااا و آنها کجا. همه از اینکه نوه ی ارشد خانواده همچین زنی را از همچین خانواده ای انتخاب کرده بود ناراحت بودند چون همه ی شهر چشمشان به دنبال این بود که نوه ی ارشد چه غلطی میکند که او هم الحق که غلط بزرگتر از انتظار را انجام داد!عروس زنعمو از خودش هم کوتاه تر است اما خب دختر مهربانی است و حالا که آب ها از آسیاب گذشته بنظرم ذات مهربان او برای یک زندگی کافیست!کم حرف میزند و محافظه کار است اصولا نظر نمی دهد و کمی مرموز است.پسر دوم زنعمو تازه سربازیش را تمام کرده و دنبال رفتن به خارج است اما به نظر من و بابا دارد زر اضافی میزند!از اینهایی که فقط حرف میزنند!خدا نیارد روزی که قرار باشد چند ساعتی در مهمانی پیش زنعمو بنشینی ... انگاری که بلندگو قورت داده باشد از مدل موهای فلان همسایه تا سیسمونی رنگ صورتی کوکب خانم برای نوه اش حرف میزند....

 

ادامه دارد

54

من نمیدونم وبلاگ گردی و نویسی چه ارتباط مستقیمی با خرداد و امتحان و اینا داره!بخدا یه وقت هایی پیش میاد من دوماهه به وبلاگم سرنزدم اما تا صحبت از امتحان و فصل امتحانات میشه من قشنگ با پتو و بالش میام دراز به دراز تو وبلاگ  :)) خندم میگیره... پریروز دوتا امتحان داشتم تو یه روز.صبح ساعت هشت ریاضی داشتم و دو بعد از ظهر فرهنگ و تمدن!ریاضی رو خوندم اما فرهنگ رو آسون گرفتم و نخوندم در نتیجه یه چیز افتضاحی میشم که خدا میدونه....بخدا پیر شدم بخاطر این امتحانا :| اه این یه ترمم بگذره ببینم چی میشه آخه ..... اینجوری که پیش میره تا سی سالگی این امتحانات مضخرف رو شاخمه!یعنی آرزو به دل موندم من تو خردا ماه مثل آدمای دیگه مسافرت کنم....با اینکه فردا و پس فردا رو میزنیم به دل جاده اما خب من همش دلم میمونه پیش امتحان روز یکشنبه.الان جزوشو تموم کردم ولی خودم که میدونم چجوری خوندم(از این مدلا که میگه اینجا طولانیه نمیخونم،اینجا مهم نیست،اینجا نمیاد .... ) باشد که رستگار شویم

 

53

میدونی الشن خانوم

من میدونم این روزا بیشتر از همیشه به محبت و توجه بقیه الخصوص امیر نیاز

داری اما اینجوری نکن گناه داره!دلشو نشکون...دیشب که اونجوری با ذوق اومد 

بغلت کنه و کنارت بشینه چرا با اون نگاه سردت گفتی حال ندارم من رفتم بخوابم؟

چرا امروز صبح وقتی داشت میرفت اومد که بوست کنه و دوباره از دلت دربیاره 

نذاشتی؟بد قلق نشو الشن .... یه روز دوروز ولی دیگه نذار به سه روز بکشه.... این

پسر داره عاشقوته ترین روزای زندگیشو پای تو میذاره،این پسر داره با تمام توانش

برای تو زندگی میسازه؛این پسررفیق شفیقته ،این پسر عشقته ....

بعضی وقت ها یادم میره چقدر زیاد دوستش دارم...

52

امروز دوباره درگیر رفتن و موندن بودم!از این سایت به اون سایت .... با یکی از دوستامم که سه ماهی میشه به استرالیا مهاجرت کرده ساعت ها حرف زدم .... اما من برای مهاجرت استرالیارو انتخاب نمیکنم...البته یه جورایی امیرم راضی شده میدونم اگر همه چیز فراهم بشه همون یه ذره دودلیشم از بین میره.... میدونم یه روزی میام اینجا می نویسم که دارم میرم جایی که سالها بهش فکر کردم ....