60
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
...
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
...
دقیقا همین الان یکی به من بگه تو این وضعیت شیر تو شیر به چه امیدی داریم
ادامه میدیم؟!
+یکی از آرزوهام اینه که دهه ی چهل به دنیا می اومدم.نمیدونم اون وقت چه شرنوشتی برام رقم میخورد اما هرچی که بود از الان بهتر بود.
دقیقا همین الان یکی به من بگه تو این وضعیت شیر تو شیر به چه امیدی داریم
ادامه میدیم؟!
+یکی از آرزوهام اینه که دهه ی چهل به دنیا می اومدم.نمیدونم اون وقت چه شرنوشتی برام رقم میخورد اما هرچی که بود از الان بهتر بود.
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفرکرده با خانه ی من چه کردی
جهان من از گریت خیس باران
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی
با اینکه زیاد آهنگ های این مدلی گوش نمیدم ولی به ولله نمیشه اینو گوش نکرد!
نمیدونم ، با اینکه خسته شدم بودم از کشدار بودن شهرزاد و تموم نشدنش اما بخدا
خیلی بد تموم شد!خیلی ....
امروز که برای صرف عصرانه دعوتمان کرده بود از عروسش میگفت که توی دانشگاه آزاد دارد ارشد میخواند و بخاطر امتحاناتش دوماهی میشود که به آنها سر نزده بعدش هم میگفت جوان های امروزی فکر میکنند مادرشوهر دشمن جانشان است ! اما من خواستم بگویم که`من اینگونه فکر نمیکنم`اما از گفتنش منصرف شدم و فقط با نگاهم فهماندم که من که هروز خانه ی مادرشوهر میروم و مثل دوست باهم درد و دل میکنیم و میخندیدم و حرف میزنیم!البته که به اندازه ی مادرم به او خو نگرفته ام اما به اندازه ی دوستان چندین و چندساله ام عاشقش هستم!یه موجود دوست داشتنی با روحی مهربان و جسمی دلربا! یک جایی از صحبت زنعمو دلم برایش سوخت ، وقتی که گفت مادر و پدر و خواهرش را در یک سال از دست داده...بعدش در حالی که چای میخوردم و پای سیب گاز میزدم در رویاهای خودم پرواز کردم تا صحبت های خانم های اهل فامیل تمام شود و وقت عصرانه سر برسد ... بوی نعنا داغ و روغن زرد حیوانی خبر از آش دوغ و کاچی میداد اما حدس میزدم که دلمه هم پخته باشد چون بوی مرموز دیگری هم در حال آمدن بود.سفره که پهن شد و غذا که آمد حدسم درست از آب درآمد عمه ها و زنعمو ها و دخترعموها و دختر عمه ها یاد دوران ازدواج و زایمان و پ-ر-ی خود افتادند که برایش کاچی خوران راه می انداختند و اهل فامیل برای کاچی معروف مراسم زایمان و پاتختی دور هم جمع میشدند اما افسوس این را میخوردند که دیگر این چیزها از مد افتاده و بساط جمع شدن و ذوق و حرف و ... جمع شده است!زنعمو که سره سفره بیشتر از هزار بار گفت با فلان روغن اصل پخته ام با فلان روش پخته ام با فلان چیز فلان چیز را ریخته ام داخلش ... این جور وقت ها حوصله ام که سر رفت یک نگاه عمیق به مامان می اندازم و لبخند میزنم .....
ادامه دارد
ادامه دارد
من میدونم این روزا بیشتر از همیشه به محبت و توجه بقیه الخصوص امیر نیاز
داری اما اینجوری نکن گناه داره!دلشو نشکون...دیشب که اونجوری با ذوق اومد
بغلت کنه و کنارت بشینه چرا با اون نگاه سردت گفتی حال ندارم من رفتم بخوابم؟
چرا امروز صبح وقتی داشت میرفت اومد که بوست کنه و دوباره از دلت دربیاره
نذاشتی؟بد قلق نشو الشن .... یه روز دوروز ولی دیگه نذار به سه روز بکشه.... این
پسر داره عاشقوته ترین روزای زندگیشو پای تو میذاره،این پسر داره با تمام توانش
برای تو زندگی میسازه؛این پسررفیق شفیقته ،این پسر عشقته ....
بعضی وقت ها یادم میره چقدر زیاد دوستش دارم...